آخرین ویراستاری: ۲۰۲۰-۱۱-۲۷
من فکر نکرده بودم که به فارسی یادداشتهای بیوگرافیک بنویسم. اما وقتی یکی از عزیزان (ف ل)، فیلمی کوتاه از «جو بایدن» فرستاد که روی تصویر با حروف فارسی کلمات «استان یزد» دیده میشد، یک سلسله تداعی معانی در ذهن من ایجاد شد. من ناخواسته، با یک شوخی بیمزه و بفهمی نفهمی «نژادپرستانه» شروع کردم و نوشتن را ادامه دادم. چون این نوشتنها در واتساپ صورت میگرفت، دیگران هم چیزهایی مینوشتند و یا سئوالی میکردند. اما من در اینجا، تا آنجائیکه ممکن باشد، از نقل نوشتههای دیگران پرهیز خواهم کرد.
قبل از شروع داستان این را هم بگویم که لغت «نژادپرستی» شاید لغت دقیقی نباشد. ولی تا پیدا کردن لغتی مناسبتر، من از آن در مفهوم «قضاوت کلی راجع به یک گروه» استفاده خواهم کرد. اصلا شاید خوب باشد که در بخش «فرهنگ»، یا جای دیگری از این سایت، مطلبی راجع به «نژادپرستی» بنویسم. بهر جهت «نژادپرستی» در این کاربرد گل و گشاد میتواند بصورت برعکس، یعنی «تسری و تعمیم قضاوت راجع به یک فرد به یک گروه» هم بکار رود.
خوب. حالا برویم سر اصل داستان ابراهیم خان جرجانی.
من نمیدانستم که «جو بایدن» از یزد میآید، چون در این عکسی که ف. ل. فرستاده بود، خیلی شبیه «لی ماروین» است و «لی ماروین» هم که یزدی بود. داستانش را نشنیدهاید؟ خیلی سال پیش در یک روزنامه، خبری بود مبنی بر اینکه یک مرد یزدی مدعی شده که برادر «لی ماروین» است! من هم که عکس «جو بایدن» را دیدم فکر کردم خیلی به این یزدیها اعتمادی نیست. مادر بزرگ ما هم از آنجا میآید.
مادربزرگ از طریق پدر را میگویم. خانم فاطمه صدیق، همسر سلیمان خان جرجانی. حالا چرا به یزدیها اعتمادی نیست؟ برای اینکه آقای حسن صدیق، برادر خانم فاطمه صدیق، یعنی دایی پدر ما، برای شاهزاده خانم عضدی کار میکرد. اگر اسم حمیده عضدی را در گوگل بجوئید، خیلی چیزها پیدا میکنید، منجمله مطلبی در ویکیپدیا فارسی و مطلبی در بیبیسی فارسی نوشته مسعود بهنود.
خوب. داستان ابراهیم خان جرجانی در حقیقت خیلی کوتاه است. ولی من برای ایجاد هیجان، تا آنجایی که حوصله داشته باشم، آن را کش میدهم! من اصل داستان را از مادر (فاطمه صدیق) شنیدهام. هیچوقت هم از بابا (رضا جرجانی) راجع به صحت و سقم آن سئوالی نکردم.
در این تردیدی نیست که جرجانیها از عضدیها خوششان نمیآمد و آنها را دشمن خونی میدانستند. اما کمتر کسی بود که جزئیات را تعریف کند. شاید چون سن و سال ما کم بود نمیخواستند ما را ناراحت بکنند. شاید هم یادآوری آن وقایع بقدری برایشان دردناک بوده که همه سعی داشتند آنرا فراموش کنند. داستان، داستان یک قتل است. چیزی که مادر تعریف میکرد، قدری جسته گریخته بود و «چرا» های زیادی را بی جواب میگذاشت. آنچیزی که مادر تعریف کرده از این قرار است.
گویا ابراهیم خان جرجانی (پدر پدر بزرگ ما) هنگام فرار محمدعلیشاه به روسیه به او کمک کرده بوده. من از حرف مادر این طور برداشت کرده بودم که لابد محمد علیشاه از تهران فرار کرده و از راه شاهرود به ترکمن صحرا و بعد به روسیه رفته است. به گفته مادر، محمدعلیشاه به پاداش این کمک، یک اسب با زین و برگ طلا به ابراهیم خان میدهد.
این حرف دو اشکال دارد. یک اشکال کوچک این است که محمدعلیشاه نهایتا به شهر اودسا در اوکرائین رفته. رفتن از طریق شاهرود راهش را خیلی طولانی میکرده. من خیلی دنبال نکردهام ولی ویکی پدیا مسیر فرار محمدعلیشاه را معلوم نکرده. اما از آنجائیکه نیروهای ستار خان و باقر خان از جانب آذربایجان به سمت تهران آمدهاند، و اوضاع گیلان و مشهد نامطمئن بوده، این احتمال هست که محمدعلیشاه از طریق ترکمنصحرا به روسیه رفته باشد. اشکال بزرگتر این است که تا آنجا که من میدانم، محمدعلیشاه هیچوقت به ایران برنگشت و مجلس، پسرش «احمد» را شاه کرد. البته او، محمدعلیشاه، یک بار سعی کرده بود از طریق گرگان، که آنموقع استرآباد خوانده میشد، به ایران برگردد که موفق نمیشود. سئوال این است که اگر محمدعلیشاه به ایران برنگشته، چه کسی به ابراهیم خان اسب با زین و برگ طلا داده؟ شاید هم در طول آن تلاش ناموفق برای کسب مجدد قدرت و وقتی که در نزدیکی گرگان بوده، اسب با زین و برگ طلا را برای ابراهیم خان فرستاده.
خوب. اجازه بدهید فرض کنیم که تا اینجای داستان واقعیت دارد. قسمت بعد که مادر مدعی بود مشاهدات مستقیم او هست، اصل داستان است.
مادر میگفت که یکی از روزهای آخر تابستان (یا اوایل پائیز) بوده. رعایا، زیر نظر ایراهیم خان، مشغول حفر یک نهر در محوطه قلعه محمد آقا بودهاند. خود مادر، در کنار بچههای دیگر در محوطه قلعه مشغول بازی بوده است. مادر میگفت در آنموقع سلیمان خان (پدر بزرگ ما) ۱۳ ساله بوده و در نزدیکی پدرش ایستاده بوده. در میانهی کار حفر نهر، ناگهان چند سوار با سرعت به محوطه قلعه محمد آقا وارد میشوند، به سمت ابراهیم خان میروند، او را با «چوب و چماق» میزنند، به پشت اسب میاندازند و با خود میبرند. خیلی آرتیستی!
گویا برای مادر و دیگران واضح بوده که آن سوارکاران از «آدمهای» خان عضدی یا همان «شاهزاده عضدی» بودهاند.
الان برای نتیجهگیری زود است. ولی من فکر میکنم این داستانها تاثیر زیادی روی شخصیت و رفتار و فهم ما گذاشته. من نمیدانم که اثرش روی بچههای عمهها و عمو و دیگران چه بوده. ولی دیدهام که روی پدر و مادر ما و روی من اثر داشته.
و اما دنباله داستان. از قرار معلوم وقتی سواران به کاخ خان عضدی میرسند، ابراهیم خان در اثر ضربات چوب و چماق کشته شده بوده است. گویا خان عضدی به سوارانش تشر زده بوده که چرا ابراهیم خان را کشتهاند زیرا او میخواسته با او راجع به «اسب با زین و برگ طلا» حرف بزند!!! من از هیچکس نشنیدهام که خان عضدی برای عمل «خلاف» سوارانش کاری کرده باشد، مثلا عذرخواهی، پرداخت غرامت، تنبیه مرتکبین قتل. هیچ.
در داستانگویی مادر، مسیر داستان اینجا عوض میشود. از این به بعد تکیه مادر روی این بود که چون سلیمان خان، فرزند بزرگ ابراهیم خان، هنوز صغیر بوده، تمام املاک و داراییهای او تحت کفالت یک آخوند در میاید. این آخوند هم به تدریج سر سلیمان خان را با تفریحات ناسالم گرم میکند و در فرصت مناسب تمام املاک و داراییها را تصاحب میکند.
شایعات هم میگویند که سلیمان خان در بازپسگیری املاک یا بیکفایتی نشان داده و یا اینکه از پس آن آخوند که از حمایت خان عضدی هم برخوردار بوده برنمیآید.
مطابق ادعاها میزان املاک زیاد بوده و حد اقل شامل قلعه محمد آقا و شاید قلعه نو، ده گرمه و چند آبادی دیگر، و بخشهایی از جنگل ابر (بین شاهرود و گرگان) میشده است.
از آنجائیکه خانواده عضدی و آن روحانی بسیار قوی بودند، همه از دنبالگیری مسئله ناامید بودند. تا اینکه طی انقلاب سفید سال ۱۳۴۱ بخش زیادی از آن املاک مطابق اصل اول انقلاب سفید به مالکیت کشاورزان در میآید. در این موقع پدر ما (رضا جرجانی) به این فکر افتاد که شاید بتواند طی یک دعوی حقوقی از مقررات انقلاب سفید بهره ببرد و در نتیجه بخشی از املاک و بخشی از غرامت ناشی از ملی کردن املاک را به خانواده جرجانی برگرداند. اما به این نتیجه رسید که دنبال کردن ماجرا احتیاج به صرف مقدار زیادی زمان و پول (مثل مخارج اداری و حقوق وکلا و البته رشوه) دارد که در آنموقع هیچکس مایل به شراکت در پرداخت مخارج نبود. اما اگر دعوی حقوقی موفق میشد، آنموقع تعداد زیادی آدم خواهان سهمالارث میشدند. در نتیجه رضا جرجانی نتیجه گرفت که این کار به دردسرهایش نمیارزد.
آنموقعی که من بچه سال بودم، دیگر خبری از خان عضدی نبود. ولی همه صحبت از نوه او شاهزاده خانم عضدی میکردند. ایرادی هم که به حسن صدیق (دایی پدر ما) میگرفتند این بود که چرا برای شاهزاده خانم عضدی، یعنی خانواده قاتل ابراهیم خان، کار میکرد.
حسن صدیق و «زن حاج دایی» بچههای زیادی داشتند (پروین ( که زن عموی ما بود)، پوران، رضا، علیرضا، عفت و حمیدرضا). رضا و علیرضا به تهران آمده بودند و در «هنرسرای علم و صنعت» (دانشگاه علم و صنعت) درس میخواندند. اما در خانهی شاهزاده عضدی در تهران زندگی میکردند.
یک بار هم در غیبت شاهزاده عضدی ما را به آنجا دعوت کردند. خود شاهزاده عضدی وقت بسیاری را در خارج از ایران میگذراند و خانهاش در تهران توسط زن و شوهری جوان اداره میشد. این خانه شاید در چهارراه کاخ و در کنار کاخ مرمر (؟) و نخستوزیری (؟) قرار داشت.
آنچیزی که من از آن خانه بیاد میآورم سالن پذیرایی بسیار بزرگ، سقف بسیار بلند، لوسترهای عظیم و یک پیانو بسیار زیبا بود. روی پیانو یک پارچه مخملی سیاه، که تعداد زیادی مروارید به آن دوخته بودند، وجود داشت. یک پلکان بزرگ و مدور هم به طبقه بالا میرفت.
خب. این داستان تمام شد. از کجا شروع کردیم؟ آهان! «ف. ل.» یک ویدئو راجع به جو بایدن فرستاد. روی این ویدئو کلمات «استان یزد» دیده میشد. من راجع به یزدی بودن بایدن شوخی کردم و اینکه یزدیها شاید قابل اعتماد نباشند. چون حسن صدیق که یزدیالاصل بود برای دشمن جرجانیها کار میکرده.
و اما داود چیزی گفت راجع به اینکه ما فامیلی داشتیم به اسم عضدی. این موضوع خیلی درست نیست. ابراهیم خان حداقل سه پسر داشت. سلیمان، عباس و حسین. حسین جرجانی (پدر محمود جرجانی) در گرگان زندگی میکرد. عباس و سلیمان به قدری با هم جنگ و دعوا داشتند که نگو و نپرس. من یادم نمیآید سلیمان چیزی راجع به عباس گفته باشد. من سلیمانخان را به خوبی به یاد میآورم، اما اصلا یادم نمیآید که سلیمانخان با من حرف زده باشد. اما عباس، که او را فقط در یک مسافرت یک هفتهای دیدم، از هر فرصتی استفاده میکرد تا به سلیمانخان بد و بیراه بگوید. دشمنی عباس با سلیمان تا آنجا رسید که تصمیم گرفت نام فامیلش را از جرجانی به عضدی (!!!) عوض کند. اما خانواده عضدی و یا دیگران با همین نام فامیل، به او اجاره ندادند. او ترکیبات مختلف را امتحان کرد تا بالاخره شد «عضدآلو» که هیچ معنا و مناسبتی ندارد. پسرهایش ناصر و منصور، که جوانانی بسیار باهوش و تحصیل کرده بودند، بطور غیر رسمی خود را عضدی یا عضدلو میخواندند و در پی این بودند که رسما نام فامیل خود را عوض کنند.
عباس در اداره راه آهن مشهد کار میکرد. مشابه این چیزی را که خواهم کفت، شاید در بعضی فیلمهای خارجی دیده باشید. ولی من بطور زنده دیدم که عباس خان جرجانی (عضد آلو) شماره واگن قطارها را که با سرعت رد میشدند، میخواند و همه را در ذهن نگه میداشت.
و این بود قصه من.
پسنویس ۱- کسی که در اینجا از او با اسم خان عضدی یا شاهزاده عضدی نام برده میشود، نصرتالله میرزا ملقب به امیراعظم است که نوه فتحعلیشاه بوده. او از مشروطه خواهان و مخالف محمد علیشاه بود. حتی (بر اساس ویکیپدیا فارسی) خیال سلطنت هم در سر داشته. اگر ابراهیم خان جرجانی طرفدار محمدعلیشاه و استبداد بوده، خیلی عجیب نیست که شاهزاده عضدی دستور قتل او را داده باشد. ما را بگو که نسبمان به چه کسانی میرسد!
پسنویس ۲- از قرارمعلوم، فارسی نویس من زنگ خوردهگی پیدا کرده ودیگر روان نیست. مخصوصا در انتخاب صیغه مناسب افعال مشکل دارم. بنابراین، میبایستی در آینده به ابن متن برگردم و آن را اصلاح کنم.
درود
نمیدانم ساید من بد متوجه شدم. فرمودید مادرتان داشتت بازی میکرد و پدربزرگتان در انموقع 13 ساله بود. چطور میشود که در کودکی مادرتان پدربزرگتان نیز کودک بوده باشد.
LikeLike
با سلام،
و با تشکر از پیدا کردن این نکته ناواضح.
شرح کوتاه این است که “مادر” نامی بود که برای مادربزرگ ما به کار میرفت!
شرح طولانی این است که مادربزرگ ما، خانم فاطمه صدیق، هزا ر نام داشت و هر کسی او را چیزی صدا میزد. پدربزرگم به عادت شاهرودیها از را “مارابراهیم”، یعنی “مادر ابراهیم” صدا میزد و ابراهیم عموی من، اولین فرزند آنها بود. وقتی مادر خودم خانم “مهیندخت” به خانواده پدرم اضافه شد، از هزار نام بودن او دلخور بود و نام “مادر” را برای مادربزرگم به کار میبرد. دیگران هم به تقلید از مادر خودم به تدریج شروع کردند به استفاده از نام “مادر” برای “فاطمه صدیق”.
ظرف یکی دو روز آینده، متن را تصحیح خواهم کرد.
با احترام – حسین
LikeLike
این هم شد مثل کتاب صدسال تنهایی! حالا باید یک شجرهنامه درست کنم
LikeLike
من سر نخ خانءهای جرجانی و عضدی را گم کردم و آخرش نفهمیدم کی به کی شد!ء
LikeLike