برای دریافت (download) این مقاله در فرمت PDF به پایان این صفحه نگاه کنید.
داستان مجاهدین
تاریخ نگارش: ۲۵ دی ۱۴۰۰ (۱۶ ژانویه ۲۰۲۲)
It is a good morning exercise for a research scientist to discard a pet hypothesis every day before breakfast. It keeps him young.
[Konrad Lorenz]
و اما داستان مجاهدین!
این هم بالاخره بخشی از زندگی من است! از منظر بیرونی، این بخش، شاید به جز طرحی که برای “آئیننامه انتخابات مجلس مؤسسان” نوشتهام، و پاسخ دکتر منوچهر هزارخانی به آن طرح، هیچ اتفاق خاصی را در بر نداشته باشد. اما اگر کسی به مسائل ظریف ایدئولوژیک-سیاسی علاقه داشته باشد، این بخش شاید هیجانانگیزترین بخش زندگی فکری من باشد. امیدوارم بتوانم روند تحول فکریام را به شکلی واضح نشان بدهم.
در فاصله سالهای ۱۳۵۹ تا ۱۳۷۲ شمسی (یعنی ۱۳ سال از عمرم بین ۲۲ سالگی تا ۳۵ سالگی) احساس میکردم بین شیوه نگرش من و سازمان مجاهدین خلق ایران شباهتهای زیادی وجود دارد. من البته هیچوقت در تشکیلات آنها عضویت نداشتم تا از آموزشهای ایدئولوژیک آنها بهره ببرم. در نتیجه، شناخت من از ایدئولوژی مجاهدین از طریق انتشارات آنها، و مخصوصن کتاب “تبیین جهان” بود (مجموعه سخنرانیهای آقای مسعود رجوی). مطالب و استدلالهای علمی مطرح شده در کتاب “تبیین جهان” چنان برای من جالب بودند که در فاصله سالهای ۱۳۶۷ تا ۱۳۷۰ شمسی همواره در پی جمعآوری اسنادی تازه در باره پیشرفتهای جدید علمی بودم که بتوانند “تبیین جهان” را بهتر کنند.
در همین دوران (۱۳۶۷ تا ۱۳۷۰) خواندن کتابهای مختلف در زمینه فرگشت (تکامل بیولوژیک) مهمترین زمینه مطالعاتی من بود. در این بین، یک کتاب، بیش از هر کتاب دیگری، در تحول فکری من موثر بود. نام این کتاب “تئوری خنثی فرگشت مولکولی (The neutral theory of molecular evolution)” نوشتهی ژنتیکدان بزرگ ژاپنی “موتو کیمورا (Motoo Kimura)” بود. به طور خلاصه، کیمورا اینطور استدلال میکند که در سطح صفتهای ظاهری (فنوتیپی)، مثل سرعت دویدن یا تعداد فرزندان، نظریه داروینی فرگشت اعتبار دارد. در این موارد اهمیت “گزینش طبیعی (natural selection)” و “سازگاری با محیط (adaptation to environment)” بسیار زیاد است. اما در سطح صفتهای بنیادی (ژنوتیپی)، مثل دیانای (DNA) یا پروتئینهای موجود در سلولها، نظریه داروینی فرگشت کاربرد کمتری دارد. در این موارد اهمیت “رانش تصادفی ژنتیکی (random genetic drift)” بیشتر است.
آنچه که از نظر سیاسی و ایدئولوژیک، فرگشت ظاهری (مانند تعداد سازمانهای سیاسی و گروهبندیهای آنها) و فرگشت بنیادی (مانند جریانهای فکری، اجتماعی، فرهنگی، هنری، …، موجود در جامعه) را متفاوت میسازد، از این قرار است. در فرگشت ظاهری، فقط تغییرات با اثر مثبت، گزیده شده و باقی میمانند (مثلن پذیرش اساسنامه یک سازمان شرط عضویت در آن سازمان میشود). در حالیکه در فرگشت صفتهای بنیادی، علاوه بر صفتهای با اثر مثبت، صفتهای با اثر خنثی و حتی صفتهای با اثر مختصرن مضر هم باقی میمانند (مثلن علاقهمندان به مسائل فلسفی و علاقهمندان به مسابقه پوکر، به یک اندازه مورد توجه قرار میگیرند، و یا تشویق و تحمل میشوند). در نتیجه میزان پراکندگی در سطح بنیادی به مراتب بسیار بیشتر از پراکندگی در سطح ظاهری است.
در ادامهٔ تحول فکری خودم، تصمیم گرفتم که برداشتهایم را برای مجاهدین (و بطور خاص، آقای مسعود رجوی) بفرستم.
آنچه که در ادامه میآید، نامههایی است که برای آقای مسعود رجوی، و در دنباله برای نشریه “شورا” نوشتهام.
یادداشتهای ویراستارانه
بخشهایی که در ادامه میآید در سالهای دور نوشته شدهاند. حداقل یکی از آنها، نامهٔ مورخ ۵ شهریور ۱۳۷۰، دستنویس بوده است. بقیه را با نرمافزار “واژه نگار” نوشتهام. متاسفانه فایلهای قدیمی “واژه نگار” را پیدا نکردم. در نتیجه مجبور شدم همه را دو مرتبه با نرمافزار “ورد (Word)” بازنویسی کنم.
در بازنویسی، به متون اصلی وفادار ماندهام، به جز آنکه:
۱/ میزان نقطهگذاری را بیشتر کردهام تا خواندن متن سادهتر شود؛
۲/ میزان جدانویسی و استفاده از نیمفاصله را بیشتر کردهام، باز هم برای اینکه خواندن متن سادهتر شود؛
۳/ در مورد نامه آقای دکتر منوچهر هزارخانی نقطه گذاری و جدانویسی نکردهام.
در ویرایش، بدون استثناء از رنگ آبی استفاده کردهام. انواع ویرایشهایی که انجام دادهام از این قرارند:
۱/ ویرایشهای دستوری: در این موارد ویرایش در متن آمده و با علامت “کروشه []” مشخص شده است؛
۲/ نامهای دانشمندان: اسم لاتین دانشمندانی را که نامشان در متن آمده، اضافه کردهام؛
۳/ ویرایشهای مفهومی: این گروه از ویرایشها در پانوشت آمدهاند.
از خواننده دعوت میکنم پیش و پس از خواندن هر بخش، به تاریخ نگارش آن بخش دقت کند.
توضیح یک نکته ضروری است.
امروز، لزومن، با تکتک حرفهایی که ۳۰ سال پیش گفتهام، موافقت ندارم. خواست من این بود که برای هر نکتهای که امروز با آن موافقت ندارم، یک پانویس بنویسم، و در مورد آن توضیح بدهم. اما کوشش فراوان کردهام که تعداد این جور پانوشتها زیاد نشود، و گر نه مثنوی هفتاد من کاغذ شود. بنابراین، همین جا به خاطر افراط و تفریطهای ۳۰ سال پیش پوزش میطلبم.
فهرست
موخرهای به جای مقدمه (پائیز ۱۳۷۲)
نامه به آقای مسعود رجوی (تابستان ۱۳۷۰)
نامه به آقای مسعود رجوی (بهار ۱۳۷۱)
نامه به آقای مسعود رجوی (تابستان ۱۳۷۱)
ضمیمه نامه مورخ ۱۲ تیر ۱۳۷۱ (تابستان ۱۳۷۱)
نامه به نشریه “شورا” (پائیز ۱۳۷۱)
مقالهٔ فرستاده شده به “نشریهٔ شورا” (پائیز ۱۳۷۱)
نامه به نشریه “شورا” (زمستان ۱۳۷۱) 79
پاسخ آقای دکتر منوچهر هزارخانی (زمستان ۱۳۷۱)
پاسخ به آقای دکتر منوچهر هزارخانی (بهار ۱۳۷۲)
موخرهای به جای مقدمه[1]
تاریخ نگارش: پاییز ۱۳۷۲ (1993)
وقتی بیست ساله بودم
هنگامی که حدود بیست سال سن داشتم فکر میکردم که برای مبارزه با ظلم و بیعدالتی باید خود را به “علم مبارزه” مسلح کرد و برای کسب “علم مبارزه” باید زحمت کشید و آن را آموخت. هنوز هم به این مطلب اعتقاد دارم که برای مبارزه با ظلم و بیعدالتی باید خود را به “علم مبارزه” مسلح نمود و هنوز هم معتقدم که برای کسب “علم مبارزه” باید زحمت کشید.
چیزی که باعث تفاوت امروزِ من با دوران بیست سالگیام میشود آن است که برداشت خودم از “چگونگی آموختن علم مبارزه” را عوض کردهام. شرح آن ممکن است ملال آور باشد، اما خواهشمندم که با من مدارا کنید.
در بیست سالگی فکر میکردم برای آموختن علم مبارزه باید اول کسب “صلاحیت” نمود و “صلاحیت” کسب نمیشود مگر وقتی که توسط افرادی، یا تشکیلاتی “صاحب صلاحیت[2]“، آموزش ببینی. آن موقع بر این باور بودم که “صلاحیت” تنها در سایهی مبارزه مسلحانه کسب میشود. یعنی اول باید مبارزه مسلحانه کنی، بعد که در مسیر پیشرفت به مشکلی برخوردی، باید به “حل تئوریک” آن مشکلات بپردازی. لابد حدس میزنید که معنای “حل تئوریک” مشکلات هم “ایدئولوژی” است. در این مفهوم، “ایدئولوژی” یعنی “راهنمای عمل”، و “عمل” هم در حقیقت “مبارزه مسلحانه” [است]، مبارزه مسلحانه برای محو جور، ستم، ظلم، بی عدالتی، طبقات و برقراری دوستی، عدالت، برادری، برابری، و … . یعنی باید بروی مبارزه مسلحانه بکنی و بعد هر جا که مشکلی پیش آمد، مشکلات را با پویایی ایدئولوژیک از پیش پای خودت و از سر راه اسلحهات برداری.
در این مسیر برای حلِ خلاقِ مشکلات باید “شناخت” همه جانبهای از کل هستی داشته باشی تا دلایل ظهور و بروز پدیدهها را بفهمی و بر مبنای این “شناخت” [بتوانی] از روی مشاهدهی گذشتهی هر پدیدهای، آیندهی آن پدیده را پیشبینی کنی. درست مثل گلولهای که از دهانهٔ توپ در بیاید. با مشاهدهی زاویهی لوله توپ با زمین، سرعت خروج گلوله از دهانهی توپ، کاهش سرعت گلوله در چند ثانیهی اول و جغرافیای محیط، میتوان پیشبینی نمود که گلولهی توپ چه موقع و در کجا به زمین اصابت خواهد کرد. همین میتواند مبنای تجربه شود که در آینده، پیش از شلیک گلوله بتوانی “پیشبینی” کنی که اگر گلولهای با آن مشخصات را رها کنی، چه مسیری را طی میکند.
یعنی [برای من در آن زمان] نقش ایدئولوژی در مبارزه مثل نقش قوانین در فیزیک و شیمی و زمینشناسی [بود]. مسیر حرکت هوا و ابرها، فشار هوا در نقاط مختلف و حرارت را اندازه میگیریم و میفهمیم که فردا کجا آفتابی است و کجا باران میبارد. طبقات زمین را مطالعه میکنیم، سن آنها را میسنجیم و تخمین میزنیم که در فلان محل در عمق مثلن ۱۲۵۰ متری نفت وجود دارد. به همین روش عملکردِ گذشته یک دسته یا سازمان یا طبقه را مطالعه میکنیم و ایدئولوژی به ما کمک میکند که ماهیت درونی آنها را بشناسیم و یا اعمال آیندهی آنها را پیشبینی کنیم.
این کار، [کار] سادهای نیست. رنج و زحمت فراوان لازم دارد و باید به تجارب چند صد ساله و یا حتی هزار ساله تکیه کرد. البته این کاری است که همه میخواهند بکنند. درست مثل همه که میخواهند وضع هوا را پیشبینی کنند. اما این چه عاملی است که باعث میشود یک [نفر] ایدئولوژی صحیحتری داشته باشد و دیگری در اساس و مبانی ایدئولوژیک، ناقص و نارسا باشد؟
در بیست سالگی اینطور میاندیشیدم که پاسخ، بلاتردید، در “صلاحیت” نهفته است. اگر به وسیلهی “مبارزه مسلحانه” به قلب مسائل حمله کنی و خود را از قیود متعددی که “فهم” ترا به بند میکشند رها کنی، به عالیترین و صحیحترین برداشت از هستی و به یک ایدئولوژی ناب دست مییابی.
من هم مثل هر جوان دیگری در پی کسب حقیقت بودم. من هم میخواستم “انسان” بشوم، “رها” بشوم. من هم میخواستم به بهترین “راهنمای عمل” و “صحیحترین برداشت از کل هستی” و یک “ایدئولوژی رهایی بخش” دست بیابم. این حس و میل و شوق که در این راه پا بگذارم، شور و شعف و نشاطی به من میبخشید که حدی بر آن متصور نیست. وقتی میل به “کسب صلاحیت” در من حلول کرد، مانند آن بود که
تنگ است بر او هر هفت فلک چون او میرود اندر پیرهنم
هر کس جای من بود، همان کاری را میکرد که من “میخواستم” بکنم. من هم مثل خیلی جوانهای دیگر تصمیم گرفتم که در پی “کسب صلاحیت” بروم، یعنی به مبارزهٔ مسلحانه بپیوندم. اما و اما که شرایط حاکم بر کشور در آن زمانی که من چنین تصمیمی را گرفتم چنان بود که حتی پیوستن به مبارزهٔ مسلحانه کار سادهای نبود و پیدا کردن یک کانال ارتباطی به سادگی مقدور نبود.
دیگران ممکن است بگویند:
“مبارزه سخت است”،
“اهل مبارزه نبود”،
و قس علیهذا.
ولی افسوس و صد افسوس که پیدا کردن ارتباط به نتیجه نرسید. کمکم از اینکه بتوانم به “کسب صلاحیت” نائل آیم ناامید شدم. در نتیجه تصمیم گرفتم حالا که نمیتوانم خودم به “کسب صلاحیت” موفق شوم و به “ایدئولوژی ناب” دست یابم، پس بهتر است کاری کنم که کار “شناخت” هستی برای کسانی که در پیوستن به مبارزهی مسلحانه موفق شدهاند، سادهتر گردد. چطور؟
قبلن هم گفتم که برای حل خلاق مشکلات باید شناخت همه جانبهای از کل هستی بدست آورد. من هم بر این باور بودم که باید بطور مداوم در کار مطالعهی هستی باشم. باید کلیهی کشفیات جدید علمی را زیر نظر داشته، و آنها را بر اساس اهمیتی که ممکن است برای تبیینات ایدئولوژیک داشته باشند، طبقهبندی نمود. یک مثال میزنم تا مطلب روشن شود. دیدهاید که میتوان یک تصویر، مثلا تصویری از یک کوه و دریاچه و چند قایق و آسمان آبی، را روی یک مقوا چسباند و بعد آنرا به صورت منظم یا غیرمنظم برید و پخش و پلا نمود و بعد سعی کرد هر قطعه را دومرتبه سر جای اولش گذاشت. این را در انگلیسی jigsaw puzzle میگویند و بین ایرانیها اصطلاحن به “پازل” معروف است. پازل را در اسباببازی فروشیها میتوان پیدا کرد. هر چه اندازه قطعات آن بزرگتر باشد، تکمیلِ کل آن سادهتر است.
شناخت هستی هم چنین حالتی را دارد، با این تفاوت که همهی قطعات آن موجود نیست، چون کل هستی با تمام جزئیات، هنوز بررسی علمی نشده و کشف نگردیده است. آن تصویری که ما از هستی داریم ناشی از کنار هم گذاشتن آن قطعاتی است که تابحال کشف شده است. در مورد معمای هستی، اندازه قطعات کشف شده ممکن است بسیار متفاوت باشد. گاهی یک قطعه بسیار کوچک و گاهی بسیار بزرگ است. ارزش قطعات هم یکسان نیست. فکر کنید در تصویرِ کوه و دریاچه و چند قایق و آسمان آبی، ممکن است ۱۰۰ قطعهی مربوط به آسمان آبی داشته باشیم. وقتی یکی از این ۱۰۰ قطعه را در جای خود گذاشتیم و معلوم شد که اینجا آسمان است، ۹۹ قطعهی دیگر، تقریبن هیچ اطلاعات تازهای به ما نمیدهند. دقت کنید که برخلاف پازل معمولی که شکل نهایی آن از قبل معلوم است، در مورد هستی شکل نهایی آن نامعلوم است و ما بر اساس آن قطعاتی که تابحال کشف شده، شکلی را برای کل هستی، حدس میزنیم و فرض میگیریم. پیدا کردن هر قطعهی تازه، که مشابه یک قطعهی قبلی باشد، یک کشف جدید است، ولی ارزش آن در تفهیم کلِ تصویر زیاد نیست و جزئیات زیادی را به ما نشان نمیدهد. اما بعضی قطعات بسیار تعیین کننده هستند. یک کشف تازه، ممکن است از یک بخش تازه و تابحال کشف نشدهی تصویر باشد. ممکن است با دیدن آن متوجه شویم که قطعات زیادی را در جای غلط گذاشتهایم. ممکن است …، بله! اگر با چند پازل مختلف سر و کله زده باشید، معلوم میشود که قطعات مختلف ارزش مساوی ندارند.
کشفیات علمی هم همین حالت را دارند. من بعد از ناامید شدن از “کسب صلاحیت” تصمیم گرفتم خودم را وقف مطالعهی هستی کنم. کشفیات را زیر نظر داشته باشم، آنها را طبقهبندی کنم، ریز و درشت و با اهمیت و کم اهمیتِ آنها را جدا کنم و بعد آنها را در اختیار “صاحبان صلاحیت” بگذارم.
وقتی سی و پنج ساله بودم
در ابتدا، ارزش و اهمیت این کار برای خودم هم معلوم نبود و نمیدانستم چقدر طول میکشد تا به نتایج قابل عرضه کردن برسم. وقتی بعد از چند سال کار مداوم اولین جمعبندی را انجام دادم متوجه شدم آن تصویری که من بدست آوردهام با آن تصویری که دیگران بدست آوردهاند، تفاوتهای بسیار زیادی دارد. البته این به آن معنا نیست که تصویر “من” درستتر از تصویر “دیگران” است. اما لازم بود که اختلاف بین تصاویر، مورد بررسی و تحقیق قرار گیرد. طبیعی بود که باید برداشت خودم از هستی را به کسی ارائه میدادم.
اگر شما جای من بودید، تصویر خود را به چه کسی ارائه میدادید؟
امروز بعد از اینکه دو سال از نگارش اولین جمعبندی میگذرد، بعضی از دوستان به من میگویند که:
“باید این کار را میکردی که …”،
“باید آن کار را میکردی که …”،
“اگر اینجوری میگفتی بهتر بود: …”،
“باید فقط کشفیات علمی را منتشر میکردی و حرفی از برداشتهای ایدئولوژیک نمیزدی …”
“باید از موضع یک آدم علمی حرف میزدی …”
“باید کمتر متواضع میبودی …”،
و خیلی چیزهای دیگر.
اما من تصمیم گرفته بودم حرفهایم را که در حقیقت بخشی از برداشت من از کل هستی بود بگویم و این مهمترین چیز بود. بسیار روی اینکه مطلب را تحت چه عنوانی یا در کجا و به چه کسی بنویسم فکر کردم. بسیار روی اینکه از کجا شروع کنم، چطوری مطلب را پیش ببرم، نتیجهگیریها بر چه مبنایی استوار باشد، فکر کردم. بسیار روی اینکه از چه موضعی و از طرف چه کسی بنویسم فکر کردم. نوشتن خود مطلب قریب ۱.۵ سال طول کشید و محصول آن یک نامه بود در ۱۲ صفحهی دست نویس، برای آقای مسعود رجوی.
نوشتن ۱۲ صفحه که یک سالونیم وقت لازم ندارد!
در راه نوشتن مشکلات زیادی داشتم. میخواستم جوری بنویسم که نامه خوانده شود، نمیخواستم اطرافیان نامه را بخوانند و بعد آنرا بی ارزش ارزیابی کنند و بدست آقای رجوی ندهند. نمیخواستم کسی که نامه را میخواند فکر کند که:
“این که معلوم نیست از کجا آمده، میخواهد به ما درس بدهد.”
نمیخواستم مطالب و حالت نامه، لحنی “از بالا” داشته باشد که مبادا به پر قبای کسی بربخورد. از طرفی نمیدانستم که آقای رجوی چقدر فیزیک و شیمی و زیستشناسی و ژنتیک و غیره میداند. میدانستم که در زمینههای علومتجربی ضعیف است و بهعنوان مثال موقع سخنرانیهای “تبیین جهان” سرعت لاکپشت و خرگوش را با معادله درجه ۱ و درجه ۲ مقایسه کرده بود[3] (که در آغاز سخنرانی بعد، مطلب تصحیح شد). بنابراین باید مفاهیم بسیار پیچیدهی علمی را به زبانی ساده بیان کنم. در انتخاب مثال دستم بسته بود و هیچ نمیدانستم که اگر مثال نامأنوس باشد، چه اثری در فهم استدلال میگذارد. در مورد مسائل سیاسی ترجیح میدادم دستِ پایین را بگیرم و از مثال زدن و اسم آوردن خودداری کنم که خود را به موضعگیریهای سیاسی وارد نکرده باشم. فکر نمیکنم [توضیح بیشتر] لازم باشد، اما اگر قضیه، بیش از اینها کش پیدا کرد میتوانم بعدها مفصلن بگویم چرا نامه را برای آقای رجوی نوشتهام، چر لحن نامه اینطوری بوده، چرا …؟ فعلا به همین مقدار که گفتهام کفایت میکنم.
همان روزی که پاکنویس کردن نامه تمام شد (۵ شهریور ۱۳۷۰)، آنرا به همراه یک کپی به فرد مسئولی در “انجمن دانشجویان مسلمان: هواداران سازمان مجاهدین خلق ایران” [در استکهلم] سپردم و او هم قول داد که در اولین فرصت، نامه و کپی آن را به آقای مسعود رجوی و خانم مریم رجوی برساند.
این را هم بگویم که این اولین نامهای نبود که برای آقای رجوی مینوشتم.
اولین بار در اواخر مرداد یا اوایل شهریور ۱۳۶۷ نامهای را در ۱۲ یا ۱۳ صفحه، حاوی مقداری اخبار و تحلیل مربوط به وقایع پاییز ۱۳۶۶ تا مرداد ۱۳۶۷ برای سازمان مجاهدین خلق ایران نوشتم. دومین بار احتمالا در تابستان ۱۳۶۸ نامهای حدودأ ۲ صفحهای برای آقای رجوی نوشتم که حاوی پیشنهاداتی برای “عملیات سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی” (آن چیزی که مجاهدین، آن موقع از آن با نام “مرحله دوم عملیات فروغ جاویدان” نام میبردند) بود. در هر دو مورد، بعد از گذشت چند ماه، مسئولین انجمن دانشجویان مسلمان وصول آن نامهها به مقصد و حتی استفاده از آنها را به اطلاع من رساندند (و الله اعلم!). بنابراین، نامهای که حاوی “بخشی از برداشت من از کل هستی” بود، در حقیقت سومین نامه من به مجاهدین محسوب میشود. متاسفانه از نامههای تابستان ۱۳۶۷ و تابستان ۱۳۶۸ هیچ کپی یا پیشنویسی در اختیار ندارم.
پس از آن که چند ماهی از فرستادن نامه مورخ ۵ شهریور ۱۳۷۰ گذشت و خبری از آقای رجوی و مجاهدین نشد، به این فکر افتادم که کاری کنم. در سفری که آقای رضایی در زمستان ۱۳۷۰ به استکهلم داشت، یک کپی از نامه را به او دادم و خواستم که ضمن مطالعهی نامه، اطمینان حاصل نماید که نامه به دست آقای رجوی رسیده باشد. او هم، چنین قولی را داد.
باز هم خبری نشد. در بهار ۱۳۷۱ باز هم کپی نامه را به مسئول “انجمن دانشجویان مسلمان” دادم و از وی خواستم که پیگیری کند که نامه حتما رسیده و جوابش هم بیاید. ولی قضایای حمله هواپیماهای رژیم به پایگاههای مجاهدین و متعاقب آن اشغال سفارت جمهوری اسلامی در کشورهای مختلف باعث تغییر مدیریت انجمن استکهلم شد. در همان بهار ۱۳۷۱ (اردیبهشت) نامهی تازهتری نوشتم و به یکی از مسئولین انجمن استکهلم دادم. پس از تعیین مسئول جدید، مجددا یک کپی از نامهٔ مورخ ۵ شهریور را به وی دادم و همان خواست قبلی را تکرار نمودم.
همان طور که حدس میزنید، هیچ خبری نشد. به ناچار در تیرماه ۱۳۷۱ نامهٔ دیگری نوشتم و به همراه طرحی که برای مجلس مؤسسان و انتحابات آن تهیه کرده بودم به فرد مسئولی در انجمن استکهلم دادم که به آقای رجوی برساند. درست ۲۷ روز بعد، از همان فرد مسئول وضعیت نامه را پیگیری کردم. معلوم شد که به علت نداشتن “پیک مطمئن” هنوز آنرا ارسال نکرده اند!! (بیخود نیست که [مجاهدین] در مواقع حساس نمیتوانند عکسالعمل مناسب نشان بدهند).
من هم چاره را در این دیدم که یک کپی از همهی نامه ها را در یک پاکت سربسته گذاشته و به آدرس نشریه “شورا” برای آقای دکتر هزارخانی بفرستم. از آقای دکتر هزارخانی تقاضا کردم که در صورت امکان آن پاکت سربسته را برای آقای رجوی بفرستد. خودم هم دو کپی از تمام نامه ها را در دو پاکت جداگانه به دو صندوق پستی جداگانه در بغداد برای آقای رجوی پست کردم.
بنابراین باید بگویم آن چه را که شرط بلاغ بود با مجاهدین بجای آوردم. تا آنجایی که در توان داشتم با صبر و متانت کوشیدم مجاهدین را از آخرین پیشرفتهای علمی آگاه سازم، متعاقبات سیاسی پیشرفتهای علمی را روشن سازم و تضاد آنها را با سیاستهای جاری مجاهدین نشان دهم. امیدم به آن بود که مجاهدین، با توجه به تمام مشخصاتی که داشتند، بتوانند با تصحیح مواضع خود در تسریع خاتمهی وضعیت فلاکتبار مردم ایران (یعنی همان خلق قهرمان ایران) نقشی اساسی و بسیار مهم را ایفا کنند. اما متاسفانه شد، آنچه شد. عکسالعمل مجاهدین نسبت به این نامهها، در کنار مواضع کلی آنها که بطور روزمره برای همگان قابل مشاهده بود، خیلی چیزهای دیگر را هم روشن نمود که در اینجا مجال پرداختن به آنها وجود ندارد.
اکنون به این نتیجه رسیدهام که کار ملت ایران را خود ملت ایران و منجمله تک تک “ما” باید به عهده بگیریم. حکایت من و امثال من با مجاهدین حکایت شمس تبریزی با پدرش است. این حکایت آنچنان است که در پایان، “ما” هیچ شباهتی با مجاهدین نداریم، همچنانکه شمس تبریزی هیچ شباهتی با پدرش نداشت، همچنانکه بط، هیچ شباهتی با مرغ خانگی ندارد! چطور؟ داستان را از “مقالات شمس” بازگو میکنم (مقالات شمس تبریزی، تصحیح محمد علی موحد، چاپ انتشارات علمی دانشگاه صنعتی، ۱۳۵۶، صفحه ۷۸).
“از عهد خردکی این داعی را واقعهای عجب افتاده بود، کس از حال داعی واقف نی، پدر من از من واقف نی، میگفت: تو اولا دیوانه نیستی، نمیدانم چه روش داری، تربیتی ریاضت هم نیست، و فلان نیست … گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که خایهٔ بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد، بط بچگان کلان تر شدند، با مادر به لب جو آمدند، در آب درآمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو میرود، امکان در آمدن در آب نی. اکنون ای پدر من دریا میبینم مرکب من شده است، و وطن و حال من اینست. اگر تو از منی یا من از توام، درآ در این دریا، و گر نه، برو بَرِ مرغان خانگی. و این ترا آویختن است …”.
بنابراین باید در همین جا از مجاهدین خداحافظی کنم و بگویم که: “درآ در این دریا!”
اما بعد
در آغاز این مقدمه گفتم که در بیست سالگی فکر میکردم برای آموختن “علم مبارزه” اول باید “کسب صلاحیت” نمود و کسب صلاحیت تنها در سایهی مبارزه مسلحانه مقدور است و همچنین گفتم که چیزی که امروزه باعث تفاوت من با دوران بیست سالگیام میشود آن است که برداشت خودم از آموختن علم مبارزه را عوض کردهام. نتیجهی تفکر دوران بیست سالگیام و متعاقبات آنرا گفتم، اکنون وقت آن است که نظر امروزین خودم راجع به چگونگی آموختن علم مبارزه را بگویم.
برای آموختن “علم مبارزه” باید “کسب صلاحیت” نمود، اما مبارزه مسلحانه تنها یکی از راههای کسب صلاحیت است. در شرایط خاصی شاید مبارزه مسلحانه یکی از موثرترین راههای کسب صلاحیت هم باشد ولی مطلق کردن نقش مبارزه مسلحانه و آنرا معیار درستی نظرات ایدئولوژیک دانستن مسلمن نشانهای از ورشکستگی اندیشه دارد.
برای آموختن علم مبارزه باید قوانین حاکم بر هستی را شناخت، بنابراین باید در ارتباط با دنیای علم بود. برای آموختن علم مبارزه باید [علوم سیاسی/اجتماعی] را شناخت. بنابراین باید نه تنها در احوالات جوامع مختلف در زمانها و مکانهای مختلف تحقیق و بررسی کرد، [تاریخ و ادبیات را خوب مطالعه کرد و شناخت]، بلکه باید با مردم نشست و برخاست کرد و دید و شنید و لمس کرد و فهمید که مردم چه نیازهایی دارند، چه خواستهایی دارند، چگونه میاندیشند و چگونه عمل میکنند. باید مثل مردم زندگی کرد. نمیتوان یک الگویی از انسان ارائه داد و انتظار داشت که همه مطابق آن الگو عمل کنند، بلکه باید از عملکردِ افراد جامعه الگوبرداری کرد و آنرا معیار “انسانِ موجود” قرار داد. برای آموختن علم مبارزه باید قوانین حاکم بر انسان را شناخت، بنابراین باید به تفاوتهای موجود در انسانها احترام گذاشت، و از وجود تنوع و تفاوت در انسانهای مختلف برای شناخت و پاسخگویی به مشکلات مختلف بهره جست. علم مبارزه در سایهٔ همکاری و همفکری بدست میآید. علم مبارزه در سایه محک زدن راه حلهای مختلف در شرایط مختلف و بررسی آنها بدست میآید. علم مبارزه در سایه پذیرش این حقیقت که “من خیلی چیزها باید یاد بگیرم” آموخته میشود. هیچکس نمیتواند ادعا کند که “علم مبارزه” را میداند و هیچ چیزی بر او مخفی و نادانسته نیست. علم مبارزه در سایهی تبادل آزاد اطلاعات آموخته میشود. علم مبارزه در سایهی تحمل عقاید مخالف آموخته میشود. اما شرح مناسبتر این مسائل را باید بگذارم برای وقتی دیگر. [حیف که این جور حرف ها، در آن زمان، در امثال سازمان مجاهدین خلق خریدار نداشت.]
آنچه که در این جا خواهد آمد، نامههایی است که من برای آقای مسعود رجوی، به عنوان رهبر فکری مجاهدین نوشتهام. در این نامهها مشخص شده است که از نظر من، مبانی ایدئولوژیک مجاهدین بایستی در انطباق با کشفیات جدید علمی مورد بازبینی قرار گیرد.
نامه به آقای مسعود رجوی
تاریخ نگارش: ۵ شهریور ۱۳۷۰
به نام خدا و به نام خلق قهرمان ایران[4]
برادر مجاهد مسعود رجوی
پیش درآمد
با تقدیم گرمترین سلامهای توحیدی توجه شما را به مطالب زیر جلب میکنم.
۱/ آن مقداری که من تکامل را میفهمم، حداقل در بعد بیولوژیک آن، و علیالخصوص در مفهوم داروینیاش، این نامهام باید زودتر از نامهٔ قبلیام بدست شما برسد!
۲/ همه حل و عقد عالم چو بدست تو گشاید من بوالفضول معجب تو بگو که بر چه کارم
(باز نوشتی[5] از بیت سوم غزل شماره ۱۶۲۵ مولوی با مطلع “دو هزار عهد …”). نامهٔ قبلیام را با این بیت تمام، و این نامه را با این بیت شروع کردم که گفته باشم حرفهایم لنگ و لگداندازی معمول، و ناشی از عقدههای خودبزرگ بینانه نیست. این حرفها را کسی میزند که به جایگاه خود به عنوان “یک عضوِ (تنبلِ) حاشیهنشینِ آموزشِ ایدئولوژیک-تشکیلاتی-سیاسی-نظامی ندیدهٔ خانواده بزرگ مجاهدین” واقف است. این حرفها ناشی از دلسوزی است، و این تحلیلها ناشی از صلاحیتهایی[6] است که خارج از سازمان کسب شده و در نتیجه خود میدانید که شاید به هیچ نیارزد. خلاصه آنکه این حرفها از یک عضو کوچک این خانوادهٔ بزرگ است به برادر بزرگ و مسئول این خانواده.
مقدمه
۱/ در تعریف خستگی و استرس stress اینطور آمده است که هر واقعهای بر روی فرد دارای ۲ اثر است به نام پیشرس reach back و پسسوز after burn، بدین معنی که فرد برای رسیدن به یک واقعه، حادثه، عمل یا موقعیتی، مدت زمانی را به آمادهسازی، برنامهریزی، تشویش و نگرانی، محاسبات و غیره میگذراند و پس از آن واقعه، حادثه، عمل یا موقعیت، مدتی و مراحلی را به تحلیل و بررسی و تعریف یا انتقاد از خود و غیره میپردازد. حالا اگر پسسوز یک پدیده، با پیشرس پدیده بعدی، رویهم افتادگی پیدا کنند، فرد دائما در اضطراب و نگرانی بوده، فرصت تجدید قوا نمییابد و از نظر توازن انرژی، حالت منفی پیدا میکند. تکرار این موقعیت باعث پیشرفت وضعیت بیلان منفی انرژی شده و بتدریج حالت خستگی و استرس را بوجود میآورد. حالا نه در صلاحیت من است و نه در حوصله این نامه که بیشتر وارد این مطلب بشویم و حالات مختلف را قضیه را بررسی کنیم. همین قدر کفایت میکند که بگویم این دورههای پیشرس و پسسوز برای افراد مختلف میتواند بسیار متفاوت باشد و میشود با تمرین و آموزش، آن را کوتاه کرد و انرژی مصرفی برای این دورهها را، در مقایسه با انرژی لازم برای انجام اصلِ عمل، و کل انرژیهای موجود فرد، به حداقل تقلیل داد. خودتان میدانید دیگر. یکنفر قبل از جلسه امتحان خونسرد است و دیگری دلهره دارد و کف دستش عرق میکند و غیره.
۲/ خب، حالا من سرِ خود، این تعریف را از فرد تعمیم میدهم به جامعه یا یک دولت، یا یک ملت و یا یک سازمان و یا بخشی از یک سازمان. وقتی هزینههای پیشرس و پسسوز و اصلِ عمل، به نسبت کل انرژیهای موجود، بالا میرود نتیجهاش خستگی و استرس مفرط است و هر چه هم میگذرد بدتر میشود. (در پرواز و هواپیمایی هم وضعیت مشابهی وجود دارد. حالتی به نام stall هست که کنترلهای پرواز دیگر جوابگو نیستند). حالت بسیاری گروههای سیاسی و دولت و رژیم جمهوری اسلامی هم همین است. مجموع انرژیهایش جوابگوی حتی اجزاء مسئولیتها و اعمالش هم نیست. بنابراین مثل هواپیمایی است که در حالت استال قرار دارد و توسط قانون جاذبه عمومی محکوم است به سقوط. این تحلیل به صورت سر و ته هم صادق است. کاملترین تحلیلها و عملها آن است که فارغ از پیشرس و پسسوزِ اعمال قبلی و بعدی باشد. دو مثال میزنم. (در تمام این نامه، فرض را بر این بگذارید که مثالی که میزنم صحیح است. اگر مثال صحیح نباشد، دلیل غلط بودن استدلالم نیست!). تحلیل برادران بنیانگزار سازمان از مبارزات گذشته در چنین حالتی بوده است. یعنی توان ایدئولوژیک، سیاسی، تاریخی، …، آنها در زمینهٔ فراغت نسبی از پیامدهای اعمال قبلی و زمینهسازیهای اعمال بعدی، این فرصت را به آنها داد که صحیحترین تحلیل را ارائه دهند و درستترین عمل (تشکیل سازمان) را انجام دهند. مثال دوم هم تحلیل خود شما و برادر موسی، … از وقایع مختلف از تشکیل سازمان تا سال ۵۴ بود که منجر به درستترین عمل شد (حفظ و بازسازی سازمان).
۳/ خب، که چه؟ اگر این حرفها درست باشد سئوال این است که “آیا سازمان مصون از خستگی و استرس است؟ و اگر هست تضمین این مصونیت چیست؟”
حاشیه نمیروم. پاسخ من این است که هیچ سازمانی و منجمله سازمان مجاهدین مصون از خستگی و استرس نیست مگر به دو شرط. اول آنکه: بخشی از سازمان که آموزشهای مختلف در همه زمینهها را و در همه سطوح بخوبی دیده باشند و همه صلاحیتهای خود را در سازمان کسب کرده باشند، آزمایشات لازم را از سر گذرانده باشند، …، از مسئولیتهای اجرایی فراغت پیدا نموده تا بعلت نداشتن دورههای پیشرس و پسسوز، و یا کوتاه بودن این دورهها در آنها، به طور انفرادی و گروهی، بتوانند بین اعمال مختلف خود آنقدر فاصله بیاندازند که همیشه فارغ از خستگی و استرس باشند و به تحلیل اعمال و افکار بپردازند. دوم آنکه: کل سازمان در ارتباط با کل جامعه، دارای یک پالایش درونی دائمی با درصد بالای “نیروی در گردش” (درصد جذب بالا، درصد دفع بالا) باشد تا به صورت ضد آنتروپیک حرکت کند (در مورد شرط دوم قدری پایم را از گلیم خودم بیشتر دراز کردم. ببخشید!! توضیح غیرمستقیم آن در ادامه خواهد آمد).
متن
۱/ خب! من حالا جسارتأ میروم توی جلد یک فردی که کارش حفظ مصونیت سازمان در مقابل خستگی و استرس است. طبیعتأ من چون آموزشهای لازم ایدئولوژیک، … را ندیدهام، مراحل رشد تشکیلاتی را نگذراندهام، آزمایش صدق و خلوص را پس ندادهام، صلاحیتهای لازم را ندارم. ولی خوب، چه کنم؟ فضولی که شاخ و دم ندارد.
زمینه چینی
۲/ سازمان مدعی است که دارای صحیحترین برداشت از کل هستی و تکامل آن است. یعنی سازمان با مطالعه کل هستی، نسبت به کشف قوانین آن اقدام نموده و عمل به این قوانین، تضمین کننده موفقیت سازمان است (من علیالقاعده مبنا را مجموعه سخنرانیهای شما تحت عنوان “تبیین جهان” قرار میدهم).
هرچند که در این بررسیِ علمیِ هستی “جزئیات” زیاد مهم نیستند و حتی گاهی توضیح مکانیسمها هم، غیر ضروری است، اما گاهی ممکن است تجمع جزئیات به روشن شدن جایگاه واقعی یک یا چند سرفصل مهم بیانجامد. بنابراین اگر مبنای کارِ بررسی علمیِ کل هستی، امثال کتاب اپارین [Oparin] و ففر [Pfeiffer] بوده باشد، باید گفت: اپارین اهم نظریات خودش را در سال ۱۹۲۴ مطرح کرده و در سال ۱۹۳۶ [با جمعآوری یافتههای قدیمی خود] کتاب معروفش را نوشته است. این کتاب برای آخرین بار بدون تغییرات عمده، در سال ۱۹۵۳ تجدید چاپ شده است (من در بین متون علمی که در دانشگاهها یافت میشود ففر را پیدا نکردم[7]).
جالب آنکه سالهای ۱۹۴۷-۱۹۳۶ سالهایی بودند که به “سنتز نئوداروینی” منجر گردید و سال ۱۹۵۳ سالی است که ساختمان مولکولی ژنها کشف گردید. دهه شصت جاافتادگی و قبول تئوری تکتونیک صفحهای plate tectonics را به همراه داشت. از سال ۱۹۶۶ روشهای جدید بررسی پروتئینها و اسیدهای هستهای منجر به عرضه تئوری جهشهای خنثی در سال ۱۹۶۸ گردید، که در سال ۱۹۸۳ به تدوین نسبتا منسجمی رسید. سالهای ۱۹۷۶-۱۹۷۴ شروع جستجوی فسیلهای مولکولی بود به نحوی که تخمین آغاز حیات در زمین را به ۳.۸ میلیارد سال پیش رساند. مطالعات مربوط به پیدایش کره زمین، منظومه شمسی یا کل جهان، در طول سالهای ۸۰ به نتایج بسیار مهمی رسید. در نیمهٔ دوم دهه ۸۰ عبور ستاره دنبالهدار “هالی [Halley]” اطلاعات زیادی در باره منظومه شمسی بدست داد و بالاخره سال ۹۱ شاهد کشف اولین سیاره در خارج از منظومه شمسی بود و همچنین یک قمر جدید برای سیاره زحل کشف شد!!
سال ۱۹۳۶ که اپارین کتاب خود را منتشر میکرد الکترون و پروتون و نوترون ذرات بنیادین محسوب میشدند ولی امروز انواع مختلف ذرات دیگری که بنیادیتر از اینها باشند، شناخته شدهاند. آن موقع تئوریهای خاص و عام نسبیت آخرین حرفهای علم بود، اما امروزه یافته های نجوم درباره آغاز پیدایش جهان در کنار جاافتادگی تئوریهای پلانک [Planck] و اینشتین [Einstein]، کشف ذرات بنیادین و علیالخصوص “اصل عدم قطعیت” (نامعینیگری، uncertainty principle) هایزنبرگ [Heisenberg] و فرضیات مربوط به فوق رشتهها super strings که در دهه هشتاد مطرح شد، چهره جدیدی از کل هستی را به ما نشان میدهند که اگر چه شباهت زیادی به دنیای اپارین دارد ولی در جزئیات بسیاری متفاوت است و جزئیات دیگری را هم که اپارین قادر به دیدن آنها نبود، به ما نشان میدهد.
خب. این تصویر جدید از جهان چه چیزی را به همراه خود دارد؟ (من از بعد بیولوژیک آنرا نگاه میکنم).
پیش از داروین
۳/ پیش از سال ۱۸۵۸ عقیده مسلط در دنیای علم آن بود که خدا طبیعت را بر مبنای سلیقه خود آفریده و موجودات زنده، بعنوان بخشی از کل طبیعت، هر یک مطابق مشیت الهی به وجود آمدهاند. عقیده مسلط اینطور میانگاشت که هر موجودی فیالنفسه در نهایت کمال است و هیچگونه تغییر و تبدیلی در آن راه ندارد، زیرا خواست خدا بر ثبوت و تغییرناپذیری انواع موجودات قرار گرفته است. دانشمندان اروپایی و امریکایی، که اکثریت عظیمی از آنان زمینههای قوی مذهبی داشتند، مطالعه موجودات را، مطالعه حکمت بالغهٔ الهی تصور میکردند و دلایل طبیعی را برای خلق موجودات و یا هدایت تغییرات آنها، کافی نمیدانستند. اینچنین بود که علوم طبیعی و الهیات در شعبهای از علم، بنام الهیات طبیعی natural theology گره خورده بود. بحث راجع به چگونگی گره خوردن مذهب و کلیسا و علم و نتایج آن از حوصله این نامه خارج است، ولی همین قدر کفایت میکند که بگویم حتی تا سال ۱۸۳۸ بسیاری از دانشمندان علوم طبیعی انقراض انواع را امری محال میدانستند، زیرا تصور میشد خداوند موجودی را خلق نمیکند که در جریانات طبیعی تاب مقاومت نیاورده و از بین برود. حتی امثال لامارک [Lamarck] باقیمانده فسیلها را تعبیر به “بروز تدریجی یک برنامه الهی” میکردند تا انقراض یک نوع از موجودات در اثر عوامل طبیعی.
داروین
۴/ داروین [Darwin] در طول سالهای ۱۸۳۶-۱۸۳۱ با شواهدی که در تضاد با عقاید مسلط بود برخورد نمود. جمعآوری اطلاعات لازم و نگرشی دوباره به کل طبیعت در سال ۱۸۳۷ وی را متقاعد کرد که عقاید مسلط غلط است. وی فاصله سالهای ۱۸۵۸-۱۸۳۷ را صرف جمعآوری شواهد هر چه بیشتر در این زمینه نمود و خود را برای انتشار عقایدش آماده میساخت. یک حادثه (مبارک) وی را مجبور ساخت به انتشار زودرس عقایدش بپردازد (این حادثه انتشار مقاله ای از دانشمند جوانی بنام والاس [Wallace] بود که بطور مستقل به همان نتایج داروین رسیده بود).
داروین بطور خلاصه یک دانشمند تئوری ساز بود و برای هر چیزی یک تئوری عرضه میکرد. او در طول سالیان آمادهسازی خود پنج تئوری اساسی و چندین تئوری فرعی در مورد تکامل را ساخته و پرداخته کرده بود. عرضهٔ این تئوریها به همراه یکدیگر در سال ۱۸۵۹ در کتاب معروف او “منشاء انواع” صورت گرفت و همین امر باعث شد که تفکیک این تئوریها در اذهان بعضیها غیر ممکن شود، علیالخصوص که داروین در موارد بسیاری به تغییر نظرات خود، برای انطباق آنها با واقعیات خارجی، یا استدلالات دیگران، دست میزد. او در کتاب خود نیز این تئوریها را تنها بطور ضمنی از یکدیگر جدا کرده بود.
تئوری داروین
۵/ پنج تئوری عمده داروین در مورد تکامل بطور خلاصه بدین قرار است. ۱- تکامل به عنوان اصل حاکم در مقابل تئوریهای دیگر خلقت موجودات زنده ۲- منشاء مشترک برای همه موجودات در مقابل منشاء جداگانه برای هر موجودی ۳- تدریجی بودن در مقابل خلقالساعه و خارقالعاده بودن ۴- انشقاق انواع از یکدیگر در مقابل ثابت بودن انواع ۵- گزینش طبیعی (انتخاب طبیعی) در مقابل علل دیگر برای توضیح مکانیسم تکامل. البته داروین در مورد مسائل دیگر هم تئوریهای دیگری عرضه کرده بود و یا حین بحث راجع به تکامل ضمن مطرح کردن مثالهای متفاوت به عرضه توضیح یا استدلالی برای آن پرداخته بود که هر کدام از این تئوریها ممکن است غلط یا درست باشند (بسیاری از آنها در زمان خودشان مناسبترین استدلال بودند).
این پنج تئوری داروین سرنوشت بسیار متفاوتی داشتند. بلافاصله بعد از انتشار نظرات داروین تئوریهای اول و دوم توسط همهٔ دست اندرکاران پذیرفته شدند. بعد از داروین همه پذیرفتند که تئوریهای دیگر، مانند داستان انجیلی خلقت، بیانگر علت تنوع موجودات زنده نیست. (این را راجع به دست اندرکاران علم میگویم و گر نه هنوز هم که هنوز است واتیکان یا قم!! اصل تکامل را قبول ندارند. در سال ۱۹۸۷ گروهی مرتجع، از سیستم آموزشی امریکا به دیوان عالی [قضای امریکا] شکایت کردند که چون نظریات تکاملی تئوری است و “اثبات” نشده است، پس باید در کتابهای درسی به تئوریهای دیگر، [مثلا تئوری (!)] خلقت وقت مساوی برای آموزش داد. این قضیه “اثبات” هم از تخمِ فتنههای امثال پوپر [Popper] است که البته حالا حرفشان را پس گرفتهاند[8]. به هر جهت دیوان عالی با نتیجه ۷ بر ۲ تقاضای آنها را رد کرد). منشاء مشترک را هم، همه قبول کردند، اما ۳ تئوری دیگر یعنی تدرج، انشقاق و علیالخصوص گزینش طبیعی با مقاومت بسیار زیادی روبرو شدند. شواهد فسیلی و صعبالعبور بودن مرزهای گونههای مختلف و عدم کارکرد گزینش مصنوعی در به وجود آوردن گونه های جدید باعث ایجاد توهم زیادی شده بود. مهمترین این توهمها در مورد گزینش طبیعی بود زیرا، این اصل گزینش طبیعی [بود که] سنگ بنای تمامیت نظریات داروین بود و این اصل، اصل توضیح دهندهٔ مکانیسم تکامل بشمار میرفت.
گزینش طبیعی
۶/ داروین معتقد بود که گزینش طبیعی به تنهایی تا حد زیادی قادر به توجیه علل تنوع در دو بعد زمان و مکان میباشد (از نظر بیولوژی تکامل عبارت است از علمِ بررسی و جستجوی علل پراکندگی در دو بعد زمان و مکان. این تعریف به این مفهوم است که تکامل علل تغییرات ساختمان و وظایفالاعضای موجودات گذشته و کنونی را در مناطق جغرافیایی مختلف بررسی میکند). پس از مرگ داروین و علیالخصوص در دهه آخر قرن گذشته بیولوژیستهایی معتقد شدند که گزینش طبیعی به تنهایی و تماما قادر به توضیح تمامی تنوع مورد مشاهده است. در راس اینها، وایزمن [Weismann] حضور داشت که به قولی از داروین، داروینیستتر بود. اما با شروع قرن جدید و درست از همان سال ۱۹۰۰ ضربات سنگینی به اصل توضیح دهنده تکامل، یعنی گزینش طبیعی، وارد آمد و جای شک در مورد درستی این اصل باز شد. (دقت کنید که بین طبیعیدان ها کسی راجع به اصل تکامل یا منشاء واحد برای موجودات شک نداشت، بلکه مکانیسم پیشنهادی داروین برای پیشبرد تکامل مورد حمله قرار گرفت و صد البته که فرصت طلبهای بیسواد فکر کردند که کل تکامل زیر علامت سئوال رفته است. این داستان ادامه دارد، چون هر بار تصحیحی در قسمتی از تئوریهای تکاملی صورت میگیرد، به قول شما، عدهای فسیلهای علمی سر از قبرها و موزهها در میآورند و میگویند “آقا تکامل غلط است، داروین غلط است”).
تثبیت تمام عیار برداشت داروینی تکامل
۷/ توهم در مورد اصل گزینش طبیعی سالها ادامه داشت تا در طی سالهای ۱۹۴۷-۱۹۳۶ آزمایشات مختلف از یک طرف و همکاری طبیعیدانهای شعب مختلف بیولوژی از طرف دیگر، به اثبات مجدد اهمیت اصل گزینش طبیعی، به عنوان اصل عام توضیح دهنده علل تنوع مکانی و زمانی، راه برد. با روشن شدن کامل مکانیسمهای توارثی و تفکیک انواع مختلف گزینش طبیعی، هر روز دلیلی تازه بر درستی اصل گزینش طبیعی پیدا میشد. کار به جایی رسید که هر گونه تردید در اصل گزینش طبیعی از بین رفت. (و همین آغاز انحراف بود، چون عده ای آنرا [،گزینش طبیعی را،] به خارج از محدودهٔ خودش تعمیم دادند). دقت کنید که مطالعات طبیعیدانها قبل از داروین، تماما متوجه ساختمان بدنی موجودات (آناتومی) و وظایف اعضای مختلف بدن آنها (فیزیولوژی) و امثالهم بوده است. از میانه دهه ۱۹۵۰ با کشف ساختمان مولکولی اجزاء مختلف سلولی، بعضی به تعمیم قوانین داروینی تکامل، به حوزه مولکولهای حیاتی دست زدند و اینطور تصور کردند که قوانین حاکم بر تنوع مولکولهای حیاتی (مثلا ژنها) هم همان قوانین حاکم بر تنوع ساختمانهای بیرونی (مثلا فرم انگشتان یا پر) است. در نتیجه کشف هر گونه تنوعی در ساختمان پروتئینها یا چربیها و قندها حمل بر دخالت اصل گزینش طبیعی میشد.
تا اینکه در سال ۱۹۶۶ روشهای جدیدی در مطالعه ساختمان مولکولی پروتئینها و ژنها کشف شدند. کاربرد این روشهای جدید نشان داد که مقدار تنوع و پراکندگی در ساختمان مولکولی بقدری زیاد است که تصور آن هم مشکل است و اصل گزینش طبیعی قادر به توضیح حضور این تنوع عظیم نیست!! اصل گزینش طبیعی میگوید که موجودات با قدرت تطابقیِ بالاتر، امکان بیشتری برای تولید مثل داشته و در مقایسه با موجودات با قدرت تطابقیِ کمتر، قادر به تولید فرزندان بیشتری هستند. به وسیله تولید فرزندان بیشتر، درصد بالاتری از جمعیتِ نسل آینده، دارای صفات (یا ژنهای) این موجوداتِ با قدرت تطابقی بالاتر، خواهند بود. این همان چیزی است که تحت عنوان بقای اصلح[9] survival of the fittest مطرح میشود.
مطالعات مولکولی نشان داد که میزان تنوع، یعنی فرمهای مختلف مولکولهای مختلف در هر جمعیتی، به قدری زیاد است که بارِ ژنتیکیِ (بار ژنتیکی عبارت است از مرگ و میر ناشی از تفاوت در اصلحیت[10]) حاصله برای کل جمعیت، قابل تحمل نیست و کل این گونهٔ موجود باید از بین برود! پس حالا که این گونههای مختلف موجودات زنده (حدود ۹ میلیون گونهٔ مختلف از انواع حیوانات و گیاهان و غیره روی زمین زندگی میکنند، که به اضافه آخوندها میشود ۹ میلیون و یکی) قادر به ادامهٔ حیات هستند، معنیاش این است که این فرمهای مختلف مولکولی، لزوما از نظر تولیدِ فرزند، نسبت به یکدیگر برتری ندارند! چطور شد؟ تئوری داروینی تکامل میگوید صفات مختلف حتما دارای میزان فایده متفاوت برای حامل (دارنده) خود هستند و مثلا پر رنگی در پرنده در جنگل، او را به میزان بیشتری در مقابل مهاجمین حفاظت میکند تا پر سفید. تعمیم این مفهوم داروینی به ساختمان مولکولی ژنها این معنی را میدهد که ژنهای مختلف باید دارای اثرات گزینشی متفاوت باشند. اما تنوع بسیار بسیار زیاد در ساختمانهای مولکولی، نشان داد که این تعمیم غلط است و قوانین حاکم بر ساختمان بیرونی و وظایفالاعضای موجودات (تکامل شکل و فنوتیپ) با قوانین حاکم بر مولکولها (تکامل مولکولی) فرق دارد.
تئوری جهشهای خنثی
بانی این نظریهٔ جدید، فردی ژاپنی است بنام کیمورا Motoo Kimura که نظرات خود را اولین بار در سال ۱۹۶۸ عرضه کرد. نام کامل تئوری او “تئوری جهشهای خنثی و ثبوت تصادفی آنها در تکامل مولکولی” است. این تئوری بطور خلاصه چنین میگوید که تکامل مولکولی در مسیر خود به تجمع فراوان ژنهای مختلف، که بطور بالفعل دارای اثرات مساوی هستند، و حتی تجمع ژنهای با اثر مختصرا مضر، میپردازد. این ژنهای با اثرات تقریبا مساوی، در زمانهای مختلف یا مکانهای مختلف، ممکن است دارای اثرات متفاوت گردیده و نسبت به دیگر ژنهای همردیف خود، دارای اثرات به مراتب بهتر یا بدتری گردیده و در نتیجه در کل جمعیت، به حضور بیشتر یا کمتر دست یابند (فرکانس آن افزایش یا کاهش چشمگیر پیدا کند). یعنی در حقیقت، تکامل مولکولی با قبول تمام ژنهای علیالظاهر [با اثر] مساوی و خنثی، و یا احتمالا قدری مضر، و رد ژنهای مطمئنا خطرناک، ابزار مناسب را برای کارکرد تکامل فنوتیپی (ظاهری) در مفهوم داروینیاش فراهم میکند. این اندوخته فراوان از ژنهای خنثی، در موقعیتهای جدید برای کسب تطابق بیشتر با محیط جدید بسیار موثر خواهد بود. مضافأ به اینکه تجمع این جهشهای خنثی، در بخشهایی از یک جمعیت که دارای تماس محدود با اصل جمعیت باشند، به تسریع تثبیت صفات جدید میانجامد. این بخشهای کوچک در صورت عدم انطباق با شرایط محیطی از بین میروند و در صورتیکه دارای قدرت تطابق بالا با محیط باشند، رشد مینمایند و زمینهساز (حداقل) جایگزینی جمعیتِ مادر (اصلی) و یا (حداکثر) به وجود آمدن گونه جدید میشوند (در بحث مختصر آشوب chaos به این مطلب برمیگردیم)[11].
کاربرد ایدئولوژیک – سیاسی مطالب بیولوژیک
۸/ خب، تا
همین جا هم
این نامه
زیادی طولانی
شده است (در
پرانتز بگویم
که برای
احتراز از
طولانی شدن
مطلب فقط بخشی
از این بحثهای
جدید بیولوژیک
آن هم بصورتی
بسیار ناقص و
نارسا در
اینجا مطرح
شد). حالا این برداشتهای
جدید از روند
تکامل
بیولوژیک چه
کاربرد ایدئولوژیکی
دارد؟[12]
کاربرد این
مطالب آن است
که سازمان
مجاهدین بطور
اخص و خانواده
بزرگ مجاهدین
بطور اعم، باید
از قوانین
تکامل مولکولی
پیروی کرده، دروازههای
خود را به روی
“عناصر خنثی”
و یا بعضا
“مختصرا مضر”
باز نمایند.
تا به حال فقط
ورود کسانی که
به درد برنامهٔ
خاصی میخوردهاند،
به این
خانواده باز
بوده و به
اصطلاح
بیولوژیک،
سازمان به دور
خودش یک “غشاء
نیمه تراوا”
کشیده بوده
است. در
حالیکه [سازمان]
میتواند
میزان ورود
عناصر “خنثی”
و “مختصرا
مضر” را بیشتر
نماید، چه بسا
که عناصری با
هویت خنثی در
چهارچوب
برنامه
امروز، در
آینده دارای
برتری گزینشی
باشند و یا
عناصر مختصرا
مضر در محیطی
دیگر یا زمانی
دیگر بسیار
مفید باشند.
حضور [این]
عناصر خنثی و
یا مختصرا مضر
در روند تکامل
ظاهریِ
(شکلی یا فنوتیپی)
خانواده[ی]
مقاومت تاثیر
منفی ندارد که
هیچ، بلکه
بسیار هم مفید
است. مثال میزنم.
در حال حاضر
اعضای
خانواده بزرگ
مجاهدین در ایران،
میانهٔ
خوشی با مثلا “روشنفکر”ها
ندارند، یا
وقتی کسی مثل
مهرجویی فیلم
“اجاره نشینها”
را میسازد
مورد انتقاد
اعضاء یا
نزدیکان
خانواده بزرگ مجاهدین
قرار میگیرد.
روی دیگر سکه
این است که
رژیم جمهوری
اسلامی حاضر
است مردم به
دیدن دهها
فیلم مثل
“اجاره نشینها”
بروند اما در خانههایشان
برای مجاهدین
دعا نکنند و
یا در پستوهایشان
نام مجاهدین
را بر لب نیاورند.
اصلا سینما،
تئاتر، شعر،
موسیقی، …
مطلوب رژیم
نیست، ولی از
سر ناچاری
مجبور است
قدری را تحمل
کند. ما با
تعویض برخورد
خودمان با
اینجور
قضایا،
اختلاط نسبی
اعضای
خانواده بزرگ
مجاهدین و جمعیتِ
خارجِ [از] این
خانواده، به
نفع بزرگ شدن
خانواده
مجاهدین را،
باعث میشویم.
چرا ما کاری
نکنیم که از
نظر رژیم
سینما رفتن معنی
همراهی با
مجاهدین را
بدهد؟ الان
خرید نوار
شجریان، دیدن
فیلم مهرجویی،
رفتن به جلسه
شعرخوانی
اسماعیل خویی
و امثالهم
معنی همراهی
با مجاهدین را
نمیدهد.
در حالیکه
هر چیزی که ذرهای
از درستی،
پاکی، اصالت و
ارزش به همراه
خود دارد،
باید به
اندازه[ی]
آن مقدار
ارزشی که با
خود حمل میکند،
به مجاهدین
وصل باشد چون
مجاهدین سمبل
درستی، پاکی،
اصالت و ارزش
در جامعهٔ
ما هستند.
چرا وضع اینطور است؟ ما (منظور امثال من است) اینطور فرض کردهایم که هر کاری غیر از عضویت در ارتش آزادیبخش، دور شدن از مسیر مبارزه است و به این وسیله خود را، از برقراری یک تماس حیاتی با کسانی که در حال حاضر معتقد به معتقدات ما نیستند، محروم کردهایم. در حالیکه اگر فرض خود را عوض کنیم و بگوییم که “دیدن یک فیلم خوب، یک تئاتر پر محتوی، شنیدن یک موسیقی اصیل، خواندن یک شعر حماسی، قدمی است که از رژیم دور میشود و به مجاهدین نزدیک”، میتوانیم دیگرانی را که زندگی خود را در دیدن فیلمِ سینما و تئاتر و شعر و موسیقی محدود کردهاند، تشویق کنیم که قدمی دیگر بسوی بیشتر انسان شدن، یعنی نزدیکتر شدن به ارتش آزادیبخش بردارند[13].
مردم نیازهای مختلفی دارند. بعضی از نیازهایشان فقط توسط مجاهدین برآورده میشود. کاری کنیم که نیازهای دیگرشان هم نزد مجاهدین یافت شود که مجبور نشوند بجز مجاهدین سراغ جای دیگری هم بروند.
پذیرش عناصر خنثی منحصر به گروه و تشکیلات نیست، یک فرد هم میتواند آغوش خود را برای پذیرش عناصر اخلاقی، فرهنگی، اجتماعی و ایدئولوژیک خنثی یا مختصرا مفید باز نماید.
۹/ میتوان سئوال کرد که مگر تشویق سیستماتیک هواداران مجاهدین به شرکت در جلسات شعرخوانی یا آواز یا دیدن فیلم و تئاتر (که البته همهاش باید خوب باشد) چطور میتواند به گسترده شدن جبهه مقاومت کمک کند؟ علیالظاهر هیچ و شاید هم هیچ. اما من اینطور فکر نمیکنم. این ذهنیت ما است، که دوست تازه میآورد و حضور عناصر خنثی، ما را قادر میسازد در هر موقعیتی اسباب تطابق بالاتر با آن موقعیت را، در خود داشته باشیم.
من قبلا فکر میکردم که تیم فوتبالی خوب است که همه بازیکنانش در خفا عضو ارتش آزادیبخش باشند. در غیر اینصورت فوتبال و استادیوم و “تاج و پرسپولیس” یا “پیروزی و انقلاب” وسیله سرگرم کردن است. اما بعد از قضایای امجدیه زیاد به این نظر مطمئن نیستم!
مسکوت ماندگان
۱۰/ این مثالهایی
که من اینجا
زدم، مثل شعر
و فیلم و
تئاتر و
فوتبال، همه
از نوع جهشهای
خنثی است و
تمایل زیادی
برای بررسی
شدن و ارزیابی
شدن از خود
نشان نمیدهند.
اجازه بدهید
مثالی هم از جهشهای
مختصرا مضر
بزنم. جمهوری
اسلامی همه گروههای
مخالف خود را یکجا جمع میکند و
اسم آنها را میگذارد گروهکهای
ضد انقلاب.
ولی ما یک
تقسیم بندی
ارزشی میکنیم.
نیروهایی
را میگذاریم
توی شورای ملی
مقاومت، و عدهای
را هم به ضد
انقلاب غالب و
مغلوب تقسیم میکنیم.
اما هستند گروههای
دیگری [که
هم] در این تقسیمبندیها
نیستند و ما
ترجیحا
درباره آنها
سکوت میکنیم.
این نیروهایی
که ما راجع به
آنها سکوت میکنیم
و همچنین
تعداد زیادی
از گروههای
ضد انقلاب
مغلوب، در
حقیقت مثل جهشهای
خنثی و مختصرا
مضر هستند!!
پیوند دادن
این گروهها به
شورای ملی
مقاومت و یا
خانواده بزرگ
مقاومت
مردمی، سریعا
و وسیعأ،
به گسترده شدن
“جبهه فعال”
خلق کمک میکند.
ساختار جمعیت ایران
۱۱/ بگذارید به این قضیهٔ پذیرش عناصر خنثی و مختصرا مضر و گسترده کردن جبهه فعال مقاومت مردمی از یک زاویهٔ دیگر نگاه کنیم.
البته آمار دقیق و صحیحی در اختیار نداریم، اما حدود ۵۰ درصد یا بیش از ۵۰ درصد جمعیت کشور ما بیسواد [نسبی] است. از جمعیت باسواد کشور بخش وسیعی کم سواد است[14] و علیرغم اینکه قادر به خواندن و نوشتن میباشند از کتابت و قرائت برای انتقال اطلاعات استفاده نمیکنند. نمیدانم این رقم از کجا آمده ولی (اگر اشتباه نکنم) گویا به تخمین یونسکو در سالِ مثلا ۱۳۵۴، رقم مطالعه سرانه برای ایران ۱.۵ [دقیقه] بوده است (تعداد کتاب * تعداد صفحه * تیراژ کتاب * زمان لازم برای خواندن یک صفحه / کل جمعیت). روزنامه هم که تکلیفش معلوم است. در جمهوری اسلامی هم که تیع سانسور آبروی شمشیر داموکلس [Damocles] را حفظ کرده است. نتیجه: جمعیت ایران انتقال اطلاعات را از طریق خواندن و نوشتن انجام نمیدهد بلکه از طریق گوش دادن و حرف زدن انجام میدهد.
توهم: ابزار امپریالیسم
امپریالیسم هم از همین طریق است که عمل میکند. در ایران حاکمیتی وجود دارد که مطلوب مردم ایران نیست و تنها آلترناتیو دموکراتیکِ این حکومتِ جبار هم، مطلوب امپریالیسم و دم و دنبالچههایش نیست. در نتیجه کاری که امپریالیسم میکند این است که توهم ایجاد بکند، توهم ایجاد بکند و بالاخره توهم ایجاد بکند (منظورم این نیست که کارهای دیگر نمیکند!!).
امپریالیسم با تکیه به همین نیروهای خنثی و مختصرا مضر و مضر است که ایجاد توهم میکند. به تعبیر خود شما اینها مردههای سیاسی هستند که هر از گاهی سر از قبر درمیآورند، چند ناسزا به مجاهدین میدهند و دوباره سر در قبر خود میکنند.
بعضی از این گروهها مثل گروههای مختلفی که توسط بچهٔ شاه یا مرغ (سابق) طوفان[15] یا نخست وزیر پنج میلیون دلاری یا جلاد خوزستان رهبری میشوند قطعا و مسلما جزو (جهشهای) نیروهای قطعا مضر و خطرناک هستند و حتما باید به دفع و حذف آنها پرداخت ولی گروهها و افراد بیشماری توسط رادیوهایی مثل بیبیسی و امریکا و غیره مورد مصاحبه قرار میگیرند که وجودشان فقط وسیله ای است برای “توهم زایی”.
جمعیت ایران یکپارچه خواستار سقوط بقایای رژیم خمینی است، ولی هر بار که جمعیت ایران میخواهد تصمیم خود را راجع به آلترناتیو مطلوبش، یعنی شورای ملی مقاومت، اعلام کند این رادیوهای مختلف از مسکو و لندن و واشنگتن و بن و غیره شروع میکنند به ریختن زهر تلخ تردید در کام این ملت زجردیده و شکنجه شده. حذف عناصر مضر و جذب عناصر خنثی و مختصرا مضر باعث کم شدن تولید این زهر تلخ میشود.
یک مثال
۱۲/ فرض کنید اخبار مربوط به یکی از پیروزیهای ارتش آزادیبخش از طریق جبهه و از طریق رادیو مجاهد به مردم میرسد. هواداران مجاهدین، اعضای خانواده بزرگ مجاهدین شروع میکنند به انجام کار وسیع تبلیغاتی روی اطرافیان خود در فامیل، محل زندگی، محل کار، در اتوبوس و بالاخره همه جا. مردم علاقمند میشوند، مشتاق و تشنه اطلاعات میروند به سمت رادیو. رادیو مجاهد خِرخِر دارد و پارازیت. مجاهدین هم که اصلا خیلی خطرناک هستند و خیلی ها سعی کردهاند جا بیاندازند که خمینی مسلمان معمولی بود این همه کشتار کرد. مجاهدین که مسلمان واقعی هستند و اسلام اصیل را نمایندگی میکنند [، اگر] بیایند هیچکس را سالم نمیگذارند. رژیم خمینی هم که مردم را “شرطی” کرده است. مردم با شنیدن نام مجاهدین یاد شکنجه و اعدام و تیرباران میافتند و حتی اگر رادیو مجاهد هم خوب بگیرد فوری موج عوض میشود. تازه رادیو مجاهد آهنگ “باباکرم” هم که نمیگذارد. بعد شروع میشود. هر چه هواداران در ذهن مردم رشته کردهاند، رادیو بی بی سی و امریکا و اسرائیل و مونتکارلو و کویت و بهمان و بیسار پنبه میکنند. رادیو کویت هم که علی الظاهر سیاسی نبود مرتب آهنک گوگوش و هایده و مهستی میگذارد. ابر و باد و مه و خورشید و فلک و ماهواره و موج کوتاه و بلند همه دست اندر کارند تا یک ناسزا به رجوی بدهند و مجاهدین. تمام این عناصر مختلف اعم از خنثی و مختصرا مضر و مضر در رادیوهای مختلف ایجاد توهم میکنند و مردم دست آخر از خود میپرسند بالاخره چه کنیم؟ رژیم خمینی و تمام صف ضدانقلاب مغلوب و امپریالیسم (و بسیاری گروهها و افراد خنثی و مختصرا مضر) خواستهاند بگویند که “رژیم آلترناتیو ندارد”. البته مردم باور نمیکنند ولی اثرش این است که پیروزی به تاخیر میافتد.
استدلالی در قالب یک مثال و اتمام مطالب
۱۳/ بگذارید یک مثالی بزنم و کمکم بروم به سمت تمام کردن نامه. هر بیماری یک قدرتِ انتشار خاصی در جامعه دارد. برای حفظ جامعه در مقابل هر بیماری هم درصد خاصی از جمعیت اگر مقاومت پیدا کنند، کل جامعه مقاومت پیدا میکنند. یعنی چه؟ بیماری حصبه را در نظر بگیرید (اینجا میخواهم مثال زده باشم. نوع بیماری و ارقام مربوطه ممکن است صحت واقعی نداشته باشند). هر بیمار حصبهای میتواند ظرف یک دوره دو هفته ای عامل بیماریزا را از خود دفع کند و در طی این مدت بطور متوسط ۱۰ نفر را مبتلا کند. میتوان با محدود کردن فرد حصبهای و بعضی اقدامات دیگر ۱۰ نفر را به صفر تقلیل داد. اما وقتی وبا میآید فرد وبایی میتواند در طول ۸ هفته ۵۰۰ نفر را مبتلا کند. نه محدود کردن ۸ هفته مقدور است نه قطع تماس فرد وبایی با افراد دیگر. حال اگر مثلا به ۶۰ درصد افراد جامعه واکسن بزنیم، علی الخصوص به اطرافیان فرد وبایی، این بیمار دیگر قادر نخواهد بود بیماری خود را به دیگران منتقل کند. در نتیجه بیماری محدود و تحت کنترل باقی میماند. این رقم برای بیماریهای مختلف فرق میکند. به طور خلاصه برای هر بیماری حداقلی از ایمنی اجتماعی لازم است. برای بیماریی مثل طاعون باید تمام جامعه را واکسن زد. ایجاد توهم در جامعه مثل طاعون میماند. باید همه را واکسن زد. اما چون واکسن زدن مداوم به همه امکان پذیر نیست، باید چاره دیگری اندیشید و آن هم این است که از ورود عامل بیماری زا به جامعه جلوگیری کرد. در ایران از بروز تردید و توهم باید جلوگیری نمود آنهم بوسیله جذب عناصر خنثی و مختصرا مضر. اینها پس از جذب در ایجاد و پخش توهم مشارکت نخواهند داشت و کار عناصر مثبت (هواداران مقاومت) در افشای عناصر قطعا مضر بسیار راحت تر خواهد شد. (در قضایای ژنتیکی “تغییر ترکیب ژنتیکی” خود بخشی از تغییر محیط است. یعنی مثلا جذب چند عنصر خنثی ممکن است به خنثی شدن بعضی عناصر مختصرا مضر، و یا مختصرا مضر شدن بعضی عناصر مضر، بیانجامد. البته عکس آنهم صادق است). جذب عناصر خنثی باعث میشود عناصر دیگر یا خنثی شوند و یا آشفته شده [، و] به افشای ماهیت درونی خود و مشخصتر شدن (کردن) مرزبندیها بپردازند.
موخره
۱۴/ خب، خیلی روده درازی کردم. کاشکی میشد این حرفها را شفاهی میگفتم (من هم مثل بقیهٔ مردم ایران انتقال اطلاعات را از طریق گفت و شنود بهتر انجام میدهم) آنموقع برای هر مطلبی ۱۰۰ مثال میزدم. این حرفهای چند صفحهٔ اخیر همهاش نتیجهٔ منطقی پالایش تئوری داروینی تکامل بیولوژیک بود. اما پیشرفتهای علمی چند دههٔ اخیر (یعنی از زمان انتشار کتابهای اپارین و ففر) به تکامل بیولوژیک محدود نمیشود. من فقط فهرست وار چند تایی را ذکر میکنم.
بعضی دستاوردهای غیر بیولوژیک علم
۱۵/ در یکی دو دهه اخیر بخشی از ریاضیات (دینامیک غیر خطی) تحت عنوان “آشوب” chaos مورد توجه خاص قرار گرفته و نشان داده شده است که بسیاری از حوادث خلاف آنچه که قبلا تصور میشده تصادفی random نبوده بلکه دارای نوعی بینظمی فعال است. فرق تصادف و آشوب را با یک مثال مشخص میکنم. حرکت مردم در یک ترمینال اتوبوس تصادفی (بینظم و بیجهت) بنظر میرسد. اما یک اعلام تغییر ساعتِ حرکت یا تغییر محل اتوبوس از بلندگو باعث میشود هر یک از افراد مسیر خود را متناسب با واقعهٔ جدید تغییر دهد. این آشوب است.
امروزه نقش تئوری آشوب در پیدایش کرات و کهکشانها، فعالیت مغز، مقابله با سکته قلبی، اوضاع جوی و پیشبینی وضع آب و هوا و خیلی جاهای دیگر نشان داده شده است. نکته جالب این است که آشوب بخش کوچکی از کل حرکت و فعالیت را تشکیل میدهد و در ضمن مشخصات معینی گرایانه (دترمینیستی deteministic) دارد (خلاف حرکتهای تصادفی که نامعینی گرایانه است).
کاربرد آشوب
سئوال!؟ اگر این اصل پذیرفته شود چه تاثیری در کار مقاومت دارد؟ یک مثال میزنم، مثال ساده و سرسری. انجمنها [ی هواداران مجاهدین] در نقاط مختلف جهان در تبعیت از اصل پذیرش عناصر خنثی و مختصرا مضر (و یا برقراری تماس با عناصر خنثی و مختصرا مضر) به اندازه های بزرگتری دست مییابند. تقسیم انجمنها در هر کشوری به واحدهای کوچکتر، نتیجهٔ طبیعی این بزرگ شدن است. سازمان در تبعیت از اصل آشوب قدری از کنترل خود برروی این واحدهای کوچکتر [را] کم میکند. واحدهای کوچک هم ضمن اخذ عناصر مختلف، به سمت جهات مختلف کشیده میشوند. بسیاری با مشکل و درگیری روبرو میشوند، بعلت تناقضات داخلی، رقابت داخلی یا خارجی و عدم انطباق با شرایط بیرونی از بین میروند (عناصر آن برای تجمع مجدد یا مهاجرت به واحدهای دیگر آزاد میشوند). اما تعداد محدودی هم نشان میدهند که دارای قدرت تطابقی هستند و رشد میکنند. واحد مرکزی انجمن در هر کشور و یا هیئت اجرایی سازمان ضمن نظارهٔ این جریانات، ترکیبات دارای قدرت تطابقی بالا را تشخیص میدهند. بعد از تشخیص ترکیبات مناسب، اصل داروینی گزینش طبیعی حکم میکند که کاربرد آن ترکیبات مناسب به کلیه واحدهای انجمن توصیه بشود. واحدهای مختلف در رقابت با یکدیگر برای اشغال فضای حیاتی موجود مرتبا به نوآوریهای سازنده و خلاق دست خواهند زد.
علیت: نگرشی دوباره به مبنای فلسفی-منطقی-علمی
۱۶/ برداشت ارسطویی از اصل علیت (که خود این برداشت ارسطویی از اصل علیت در اروپا و کشورهای مسلمان نشین و یا حداقل ایران سیر تحول جداگانهای داشته است. گویا ما ارسطو را از کلیسای رسمی مسیحیت قرون وسطی گرفتهایم و اروپای فعلی ارسطو را از یونان باستان گرفته است) با حضور تئوری کوانتم و بعد، نسبیت خاص و عام، و نهایتا اصل نامعینیگری (عدم قطعیت) هایزنبرگ جای خود را به علیت آماری داد. (امیدوارم سوءاستفادههایی که از آمار شده است، علیت آماری را زیاد بیآبرو نکرده باشد). برای کوتاه کردن مطلب، سلسله استدلالات را میشکنم و میپرم به این مطلب که علیت آماری مشوق پلورالیسم plurailsm است. یک مثال غیر سیاسی میزنم. برای تطابق با شرایط مختلف آب و هوایی در نقاط مختلف نژادهای مختلف گاو یا گوسفند لازم است. نمیتوان گفت یک نژاد گاو داریم که برای همه نقاط ایران مناسب باشد. برق رسانی به نقاط مختلف کشور هم همین حالت را داد. برای هر منطقهای نوعی سیستم برق رسانی لازم است.
مثالهای متفرقه
۱۷/ تئوری تکتونیک صفحهای plate tectonics در طول سالهای اخیر مقبولیت عام پیدا کرده است. باز بودن یا بسته بودن جهان به مرحله یافتن پاسخ نزدیکتر شده است. برای اولین بار، یک سیاره خارج از منظومه شمسی بوسیلهٔ رادیوتلسکوپها مشاهده شده است (پیش از آن وجود سیارات فقط در تئوریها فرض میشد).
خلاصه از پیش درآمد تا موخره
۱۸/ خلاصه:
– این نامهام باید زود به دست شما برسد. چون یکبار در امتحان تکاملی، در مفهوم داروینی، نامهام بدست شما رسیده است.
– مطالب این نامه اعتبار ندارد مگر اینکه فرد یا ارگانی صاحب صلاحیتهای انقلابی درستی آنرا تائید کند.
– تحلیلها و تصمیمهایی
صحیح است که
در [فضایِ]
حضور “مازاد انرژیهای
کل، به نسبت انرژیهای
مورد نیاز
برای تدارک، انجام و
تحلیل اعمال”،
اخذ شده باشد.
– سازمان مجاهدین باید گروهی را که فارغ از مسئولیتهای اجرایی باشند به کوبیدن پتک انتقاد به ایدئولوژی بر روی سندان حوادث سیاسی و دستآوردهای علمی بگمارد.
– اصول مندرج در کتبی از قبیل اپارین و ففر، در حال حاضر، تنها بخشی از اصول پذیرفته شده را تشکیل میدهند.
– در بخشِ دستآوردهایِ بیولوژیکِ پیشرفتهای علمی اخیر، باید گفت که اصول تکامل داروینی ناظر به تکامل شکل و اندام و وظایفالاعضاء است و تعمیم این قواعد به ساختمان اساسی (مولکولی) موجودات غلط است.
– یکی از دستآوردهای جدید بیولوژیک میگوید که تکامل موجودات در سطح مولکولی در اثر تجمع تصادفی جهشهای با اثرات نسبتا مساوی، که در بقای موجود نقش خنثی یا مختصرا مضر دارند، صورت میگیرد. تجمع و تثبیت این عناصر خنثی و مختصرا مضر، در جمعیتهای کوچک، با سرعت فراوانی صورت میپذیرد.
– یکی از دستآوردهای جدید علمی در زمینه ریاضی و فیزیک، کشف پدید آشوب chaos است. در حالیکه بخش عظیمی از حرکتِ بخشِ عظیمی از ذرات تصادفی random است و بینظم و نامعینیگرایانه، بخش کوچکی از نوع آشوبی است و نظم ساز و معینیگرایانه.
– از آنجاییکه درصد بالایی از جمعیت کشورمان بیسواد است، رادیو نقش مهمی در انتقال اطلاعات دارد. رژیم خمینی، امپریالیسم و تمام صف ضدانقلاب، به همراه عناصر خنثی و مختصرا مضر، به تولید زهر تردید و توهم و پخش آن از طریق رادیو و تلویزیون اقدام میکنند.
– به منظور مهیا کردن اذهان مردم برای پذیرش هر چه سریعتر پیشتاز خود، توصیه میشود سازمان به تشویق پذیرش عناصر خنثی و مختصرا مضر بپردازد. به این ترتیب تولید و پخش تردید و توهم بطور قابل ملاحظهای کاهش پیدا میکند.
– اگر سازمان مجاهدین به افزایش اختیارات واحدهای مختلف خود در سطوح مختلف اقدام کند، جذب عناصری که در شرایط مختلف بتوانند با نیازهای تکاملی سریعا تطابق پیدا کنند، بسیار تسهیل میشود.
به امید سرنگونی هر چه سریعتر بقایای رژیم خمینی و
پیروزی آلترناتیو دموکراتیک شورای ملی مقاومت و
با آرزوی برقراری صلح و آزادی در ایران
برادر کوچک شما – حسین جرجانی
۵ شهریور ۱۳۷۰
رونوشت:
– خواهر مجاهد مریم رجوی
نامه به آقای مسعود رجوی (بهار ۱۳۷۱)
تاریخ نگارش: ۱۲ اردیبهشت ۱۳۷۱
بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران
برادر مجاهد مسعود رجوی
با تقدیم گرمترین سلامهای توحیدی توجه شما را به مطالب زیر جلب میکنم.
مندل Mendel گیاهشناس جوانی[16] بود که مایهای قوی در ریاضیات داشت. او آزمایش معروف خود را که منجر به کشف قوانین وراثت شد در سال ۱۸۵۶ شروع نمود و نتایج آنرا در سال ۱۸۶۶ در یک نشریه مهجور علمی منتشر نمود. او چون میدانست که نشریهٔ مزبور خوانندگان زیادی ندارد چند نسخه از مقاله خود را برای چند تن از برجستهترین گیاهشناسان معاصر خود فرستاد. مندل متعاقبا مکاتبات مفصلی را با یکی از این افراد بنام نگلی Naegli آغاز نمود. نظریات مندل جوان و ناشناس با مخالفت نگلی روبرو شد. مندل هم به این نتیجه رسید که نتایج بدست آمده توسط خودش “یک آزمایش منفرد” بی ارزش، بیش نیست.
در سال ۱۹۰۰، سه دانشمند مختلف، در عرض مدت کوتاهی، بطور تقریبا همزمان، چندین مقاله در بیان قوانین وراثت منتشر نمودند و هر سه نفر [بعد از مدت کوتاهی] اعتراف نمودند که مندل ۳۴ سال قبل از آنها، همین قوانین را کشف نموده بوده است. بعدها معلوم شد که نتایج منتشر شدهٔ مندل، بسیار فراگیرتر و عمیقتر از نتایج منتشره در سال ۱۹۰۰ بوده است و تازه مندل نتایج خود را به صورت گسترده در موجودات دیگر، هم تائید کرده و هم گسترش داده است. اما حیف که مندل، بر اساس قضاوت نگلی و سکوت دیگران در مقابل مقالهاش، دست به انتشار مقالات دیگر نزد و از تبلیغ نظراتش خودداری نمود[17].
در سال ۱۸۵۸ مقالات والاس Wallace و داروین Darwin، در انجمن لینه لندن Linnean Society of London قرائت شد و در نشریهٔ انجمن مزبور به چاپ رسید. در آغاز سال ۱۸۵۹، رئیس انجمن لینه لندن در سخنرانی خود گفت که “این سال (۱۸۵۸) سالی نبوده است که با یکی از کشفیات واقعا خیره کنندهای که به سرعت انقلابی در صحنه علم بوجود میآورند، مشخص شده باشد”. در حالیکه امروزه مشخص است که اثرات وسیع و عمیق نظرات داروین (تکامل)، منشاء یکی از بزرگترین تحولات فکری در همهٔ زمینههای اندیشه بشری بوده است. اثرات مقالات داروین، به شهادت اکثریت فلاسفه و دانشمندان امروزی، از اثرات کارهای کوپرنیک [Copernicus]، گالیله [Galelei]، نیوتن [Newton] و اینشتین، اگر بیشتر نبوده باشد، کمتر نیست. بقول ارنست مایر Ernst Mayr، هر چه نباشد این تنها اسم داروین است که “ایسم” گرفته و دیگر نامبردگان از این افتخار محرومند. معروف است که مارکس [Marx] میخواسته کتاب کاپیتال [Das Kapital = Capital] خود را به داروین تقدیم کند که بر اثر مخالفت داروین از این کار خودداری ورزیده است[18].
هرچند که از این حرفی که میزنم ممکن است بوی کبر و غرور و تفرعن به مشام برسد[19]، اما با اینحال میپرسم که آیا نامه مورخ ۵ شهریور ۱۳۷۰ من به شما، واقعا حاوی مطالب ارزشمندی نیست و آیا مطالب آن پیش پا افتاده، بیربط، غلط، زاویهدار و بیمحتواست؟ و یا اینکه نامه من با ارزش است و این سهم تاریخی من است که نامهام به سرنوشت مقاله مندل و داروین مبتلا شود؟ [20]
به نام قلم از شما میخواهم که هر چه سریعتر به ملاحظه نامه مورخ ۵ شهریور ۱۳۷۰ من اقدام نمایید و مطالب آنرا مورد مداقه قرار دهید.
۱۲ اردیبهشت ۱۳۷۱
با آرزوی تحقق جامعه بیطبقهٔ توحیدی
برادر کوچک شما، حسین جرجانی
نامه به آقای مسعود رجوی (تابستان ۱۳۷۱)
تاریخ نگارش: ۱۲ تیر ۱۳۷۱
بنام خدا و بنام خلق قهرمان ایران
برادر مجاهد مسعود رجوی
با سلام و آرزوی رهایی خلق در زنجیرمان توجه شما را به مطالب ذیل جلب میکنم.
بعد از ارسال دو نامهٔ قبلیام (مورخ ۵ شهریور ۱۳۷۰ و ۱۲ اردیبهشت ۱۳۷۱) انتظار داشتم مرا مورد پرسش قرار داده و از من راجع به مطالب نامههایم توضیح بخواهید. مهمتر آنکه با توجه به خودداری عامدانه من از ارائه پیشنهادی خاص در نامه مورخ ۵ شهریور ۱۳۷۰، توقع میرفت که از من بخواهید یکسری پیشنهادات خاص عرضه کنم. اما شما اینکار را نکردید. شاید همآنطوریکه در نامه مورخ ۱۲ اردیبهشت ۱۳۷۱ گفتم مطالب مرا “خارج از موضوع” دیدهاید.
میدانید که بقول سعدی “هر کرا علم خویش به کمال نماید و فرزند خویش به جمال”. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و فکر میکنم نامههای فوق الذکر، حاوی مطالب به غایت مهم و ارزشمندی است. بنابراین توصیه میکنم، شما به پیام مولانا گوش فرا دهید که میگوید “کوشش ما را منه پیش کوششهای عام”.
هر چند که من مستقیما پاسخی دریافت نکردم اما بحث تشکیل انجمنها در شهرهای مختلف را شاید بتوان عکسالعملی به نامهٔ من قلمداد نمود. متاسفانه باید بگویم چنین نیست و ازدیاد تعداد انجمنها در کشورهای مختلف، بعلت تبعیت از همان قانونمندیهای انجمنهای سابق، محکوم به اخذ همان نتایج است. بعنوان مثال تظاهرات ۳۰ خرداد در شهر اوپسالا تنها به جمع آوری ۶۵ نفر نائل آمد، که از این عده [فقط] حدودا ۴۵ نفر از شهر اوپسالا بودند، در حالیکه حدود ۶۰۰۰ ایرانی در اوپسالا زندگی میکنند. تنها مزیت ازدیاد تعداد انجمنها، به این شکلی که الان صورت گرفته است، (احتمالا!) بالا بردن راندمان کاری هواداران فعلی است. برای جذب هواداران جدید، فعال کردن هواداران منفعل شده، جذب نیروهای “خنثی” و “مختصرا مضر”، بزرگ کردن جبههٔ مقاومت مردمی، کاهش تولید “توهم” و بردن پیام “اتحاد استراتژیک همهٔ نیروهای مخالف شاه و شیخ” به داخل کشور، انجمنهای جدید باید از قانونمندیهای خاص خود تبعیت کنند.
حالا بهتر است به مطالب نامههایم برگردم. من سکوت شما را حمل بر پذیرش مطالب نامههایم میکنم و چند پیشنهاد خاص را، که جنبهٔ خنثی و مختصرا مضر دارند، مطرح میکنم. مجاهدین و شورای ملی مقاومت احتمالا تمام پیشنهادهای زیر را قبلا به صورتی باجراء در آوردهاند، اما من فکر میکنم، اکنون شرایط به گونهایست که اگر به این پیشنهادها به صورت یک مجموعه عمل شود، نتایجی کاملا متفاوت بدست خواهد آمد.
۱/ تصویب یک طرح پیشنهادی برای آیین نامهٔ انتخابات مجلس مؤسسان در شورای ملی مقاومت (شمم). طرح مصوبه سپس باید در سطح وسیعی منتشر گردیده و مستقیما برای نظرخواهی به کلیه تشکلها و افرادی که مجاهدین و شمم آنها را “خنثی و مختصرا مضر” قلمداد میکنند فرستاده شود. طرح مصوبهٔ ش م م تنها پس از دریافت نظرات دیگران و بحث باز و جمعی روی این نظرات است، که توسط ش م م و “کلیه کسانی که حاضرند تحت این آییننامه در انتخابات مؤسسان پس از سرنگونی رژیم خمینی شرکت کنند”، به تصویب نهایی خواهد رسید. من نظرات خود راجع به این امر را به ضمیمه برای شما ارسال میکنم.
توضیحات:
بحث مجلس مؤسسان
در مجاهدین و شمم
بسیار قدیمی
است، ولی ورود
به جزئیات، آنهم در
این مرحله،
دیگران را به
پایبندی
مجاهدین و شمم
به اصول اعلام
شده [اشان]
خود، مطمئن میسازد.
از طرف دیگر،
مجالی فراهم میسازد
تا کسانی که بامید استحالهٔ
رژیم، بهای استمالت
از رژیم را،
بوسیله لجنپراکنی
به مجاهدین میپرداختند،
به خود آمده و
در “شطرنج
بغرنج” سیاسی
ایران، از
حالت “مضر” به
“مختصرا مضر”
و “خنثی” تبدیل
شوند. عکسالعملهایی
که در مقابل
این آییننامه
نشان داده میشود،
مبنای تعیین
صف بندیهای
جدید خواهد
بود.
۲/ نشریهٔ “شورا” یا “مجاهد” و یا “اتحادیهٔ انجمنهای …” یادِ صفحات شورا، در نشریهٔ مجاهد در فاز سیاسی را، به طرز جدیدی زنده کنند. در ابتدا باید اشخاص و گروههای خنثی و مختصرا مضر را تعیین نمود و سپس صفحاتی از “شورا” یا “مجاهد” را به انعکاس نظرات این اشخاص و گروهها اختصاص داد. انعکاس این نظرات باید کاملا به صورت هدفدار صورت بگیرد، به این معنی که تنها بخشهایی از مطالب منتشرهٔ این گروهها منعکس گردد که دارای بار مثبت باشد. از انعکاس نظراتی که مخالفت با مجاهدین و شمم را نشان میدهد، باید خودداری کرد. نظرات منعکس شده نباید همراه با نظرات انتقادی مجاهدین و شمم باشد، بلکه تنها باید به انعکاس آنها بدون هر گونه اظهار نظری پرداخت.
توضیحات: انعکاس صادقانه و منصفانهٔ نظرات دیگران، اثر روانی قوی و گستردهای بر روی مردم دارد. متاسفانه در سالهای اخیر، میزان مسمومیت فضای سیاسی به قدری زیاد شده است، که افراد با پیشداوریهای زیادی به یکدیگر مینگرند. با پرهیز از انگشتگذاری روی نکات منفی (ولو برای مدتی کوتاه)، میتوان عینک بدبینی را در جامعه از بین برد و به سالم سازی فضای سیاسی کمک نمود. اینکه تشکلهای خنثی و مختصرا مضر هنوز میتوانند به پراکندن جو “توهم” ادامه دهند به این علت است که هوادارانشان میپندارند که ما “همه را به یک چوب میرانیم“. بگذارید یکبار دیگر انشراح صدر و رافت انقلابی باعث شود، مردم فوج فوج به دین خدا وارد شوند.
۳/ مسئولین رادیو مجاهد به شناسایی و پخش ترانههای خنثی و مختصرا مضر [از] خوانندگان خنثی و مختصرا مضر بپردازند.
توضیحات: هر خوانندهای که ۳۰ درصد رزمندگان ارتش آزادیبخش، یا ۵۰ درصد نفرات تماموقت انجمنهای خارج از کشور به ترانههایش گوش کنند، خوانندهای خنثی است. ترانهها و آهنگهایی که رادیو مجاهد پخش میکند و ترانهها و آهنگهایی که رزمندگان و نفرات تمام وقت انجمنها گوش میکنند باید همآهنگی داشته باشد. یک آمارگیری به تعیین میزان همآهنگی کمک خواهد کرد.
۴/ در تهدیداتی که علیه سردمداران و ایادی رژیم بعمل میآید (چه در رادیو مجاهد و چه در جاهای دیگر اعم از گفتاری و شنیداری) انتخاب کلمات به نحوی باشد که اسباب سوء تفاهم پیش نیاید.
توضیحات: باز کردن این مطلب بسیار دشوار است. بهمین دلیل به ذکر مثالی بسنده میکنم. گویا ملا نصرالدین از جایی میگریخته است. میپرسند چه خبر است؟ میگوید هر خری که از مقابل درب کاروانسرا عبور کند او را میگیرند! میپرسند پس تو چرا میترسی؟ میگوید تا بیایم ثابت کنم که خر نیستم کلی بارم کردهاند!! خیلیها در ایران فکر میکنند هر کس که عمامه به سر دارد، هر کس که توی سپاه و کمیته بوده، هر کس که توی یک انجمن اسلامی بوده و یا هر کس که ریش دارد باید کشته شود. وقتی به اینها میگویی که روح سازمان از این حرفها بیزار است و بجز کسانی که در درگیری نظامی کشته میشوند، کسی در فردای انقلاب بدون محاکمه و وکیل مدافع نخواهد بود، با خنده میگویند “ما تا ۴۸ ساعت بعد از انقلاب، سازمان–پازمان قبول نداریم”. رژیم هم خیلی فعال، همین را تبلیغ میکند و به این وسیله یک حمایت “نیمه فعالی” برای خودش درست کرده که دهها برابر حمایت “فعالی” است که دارد.
۵/ مشابه مطالب نکته ۴ را میتوان راجع به جماعت به اصطلاح روشنفکر گفت. بهتر است از میزان هجوم خود به شاعران و فیلمسازان و هنرپیشگان و خوانندگان و غیره بکاهیم.
توضیحات: نمیگویم نقد و انتقاد و بررسی نباشد، اما بهتر است مهرجویی و مخملباف را “با یک چوب نرانیم”. تازه اگر مخملباف یک قدم از خمینی دور میشود، این یک قدمی است که به ما نزدیک میشود.
۶/ مسئولین سازمان و مراکز انجمنها در خارج از کشور از میزان پرهیز خود از مصاحبه با رادیوها و روزنامههای فارسی زبان بکاهند.
توضیحات: وارد نشدن به بازیها و خوشرقصیهای سیاسی، که خیلیها برای لجن مال کردن مجاهدین راه میاندازند، تفاوت دارد با پرهیز مطلق از مصاحبه، که گاهی خود را به صورت بارز نشان میدهد.
۷/ در سوئد، و احتمالا در دیگر کشورهای اروپایی، این امکان هست که از تجهیزات رادیوهای محلی به مقدار مثلا هفتهای نیم تا یکساعت، برنامهٔ مستقل پخش نمود. در حالیکه بسیاری عناصر بیمایه و بیمحتوا از این قبیل امکانات در جهت منافع خود استفاده میکنند، انجمنها در این زمینه کاملا غیر فعال هستند.
۸/ در هر محلی که دیگر ایرانیان میز کتاب دارند، انجمنها هم باید حضور یافته و میز کتاب داشته باشند.
توضیحات: در شهر استکهلم و احتمالا در بسیاری شهرهای دیگر، هواداران گروههای دیگر به صورت هفتگی مبادرت به برگزاری میز کتاب مینمایند. [در گذشته] انجمنها در مقیاسی بسیار وسیعتر همین کار را در نقاط مختلف با راندمان مختلف انجام [میدادند]. این مسمومیت فضای سیاسی بوده، که باعث شده است تا انجمنها از برگزاری میز کتاب در کنار دیگران خودداری کنند. ما از فضای سالم سیاسی ضرر نمیکنیم.
برادر مجاهد، مسعود عزیز، بسیاری از این پیشنهادها بوی خارجکشوری دارد، و ممکن است این شائبه را به وجود آورد که من فکر میکنم دستیابی به انقلاب در آیندهٔ نزدیک ممکن نیست. اما منظور از آنها ایجاد انقلاب در خارجه و یا تربیت انقلابیون در فرنگ نیست. تمام این پیشنهادها رو بسوی ایران دارد و هدف آنها پاره کردن چتر تبلیغاتی رژیم است تا سقوط رژیم تنها محتاج هفتهها و ماهها باشد و نه بیشتر. به وسیلهٔ عمل به این پیشنهادها “باید و میتوان” از تولید زهر تلخ توهم و تردید جلوگیری نمود.
به امید سرنگونی هر چه سریعتر بقایای رژیم خمینی
و به امید تحقق جامعهٔ بی طبقهٔ توحیدی
برادر کوچک شما – حسین جرجانی
اوپسالا – ۱۲ تیر ماه ۱۳۷۱
ضمیمه نامه مورخ ۱۲ تیر ۱۳۷۱
تاریخ نگارش: ۱۰ تیر ۱۳۷۱
رئوس طرح پیشنهادی برای آئین نامه انتخابات مجلس مؤسسان
بند ۱
هدف از تشکیل مجلس مؤسسان ایجاد نهادی است که بتواند مشارکت همهٔ آحاد ملت ایران را در تعیین سرنوشت خود مقدور سازد. در انتخابات مجلس مؤسسان اصل بر آنست که تمام نیروهای موجود در جامعه، به نسبت میزان حمایتی که در جامعه دارند، در مجلس مؤسسان حضور داشته باشند. هیچ نیروی اجتماعی، هر چقدر هم که کوچک باشد، نباید از حق تعیین سرنوشت خود و مشارکت در بازسازی کل جامعه محروم گردد[21].
مجلس مؤسسان وظیفهٔ جانشینی قوهٔ اجرایی[22] و مقننه را بمدت یکسال و نیم به عهده دارد. ظرف این مدت، قانون اساسی جدید باید تدوین شده باشد و از آن پس کشور مطابق با قانون اساسی جدید اداره خواهد شد.
تبصره ۱: ترتیب انتقال قدرت اجرایی از دولت موقت، به دولت انتخابی مجلس مؤسسان، در آئیننامهٔ داخلی مجلس مؤسسان تعیین خواهد شد.
تبصره ۲: دولت موقت استعفای خود را بلافاصله بعد از تشکیل مجلس مؤسسان، به آن مجلس تقدیم میدارد.
بند ۲
شرایط انتخاب کنندگان: هر ایرانی که ۱۶ سال تمام داشته باشد حق شرکت در انتخابات را دارد[23].
بند ۳
شرایط انتخاب شوندگان: هر ایرانی که ۱۸ سال تمام داشته باشد حق عضویت (نمایندگی) در مجلس مؤسسان را دارا میباشد.
تبصره ۱: شرط سنی برای نمایندگان تشکلهای دانشآمورزی ۱۷ سال تمام است.
تبصره ۲: کلیهٔ کسانی که در یکی از رژیمهای سلطنتی و جمهوری اسلامی دارای مقام مهمی بودهاند از حق انتخاب شدن محرومند. لیست صاحبان مقامات مهم به ترتیب ذیل است:
– شاه، رهبر، ولیعهد، نایبالسلطنه، نایب رهبر، رئیس جمهور، همچنین معاونین و روسای دفاتر ایشان
– نخست وزیر، وزرا، معاونین وزرا و روسای دفاتر ایشان
– نمایندگان مجالس مقننه شامل مجلس سنا، مجلس شورا، مجلس مؤسسان سلطنتی، مجلس شورای اسلامی، شورای نگهبان قانون اساسی، مجمع تشخیص مصلحت، مجلس خبرگان
– اعضای شورای عالی قضایی و دیوان عالی کشور
– ماموران نظامی و انتظامی با درجه سرتیپی و بالاتر و یا معادل آن، فرماندهان نیروهای نظامی و انتظامی
– سفرا و معاونین اول ایشان
– روسای دانشگاهها
– مدیران کل در دستگاههای امنیتی
– کلیه کسانی که بعلت آمر یا عامل بودن در اعدام و شکنجه سابقهٔ محکومیت دارند[24]. [25]
تبصره ۳: کسانی که در زمان حکومت دکتر مصدق و یا فاصلهٔ انقلاب ضد سلطنتی تا ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ مقام مهمی داشتهاند به شرط نداشتن مقام مهم در دوره های دیگر از حق انتخاب شدن برخوردارند و از شمول تبصره ۲ خارج هستند.
تبصره ۴: عضویت هر یک از افراد مذکور در تبصره ۲ در هیئت موسس یا ارگانهای رهبری کنندهٔ یک تشکل سیاسی، آن تشکل را از حق شرکت در انتخابات محروم میکند.
تبصره ۵: تشخیص شمول تبصره دو به تشکلهای سیاسی یا کاندیداهای منفرد با وزارت کشور است. تجدید نظر در این امر پس از دریافت شکایت نامه کتبی از شاکی و نظر موافق هیئت نظارت بر انتخابات بر عهدهٔ شورای ملی مقاومت است.
بند ۴
تعداد نمایندگان مجلس مؤسسان: مجلس مؤسسان ۱۲۰۰ (یکهزار و دویست) نماینده دارد. این نمایندگان به چهار طریق انتخاب خواهند شد[26].
گروه الف: ۷۰٪ از نمایندگان با رای مستقیم و مخفی مردم در یک انتخابات سراسری انتخاب میشوند.
گروه ب: ۲۰٪ از نمایندگان با رای اعضای تشکلهای صنفی (اتحادیهها، شوراها، سندیکاها و غیره) انتخاب میشوند.
گروه ج: ۵٪ از نمایندگان با رای تشکلها و اشخاص منفردی که در انتخابات موفق به کسب کرسی نمایندگی نشدهاند به سمت نمایندگی انتخاب میشوند.
گروه د: ۵٪ از نمایندگان با رای نمایندگان گروه های الف، ب، ج از بین متخصصین انتخاب میشوند.
تبصره: اعداد کسری، در صورت لزوم، به سمت نزدیکترین عدد کامل گرد خواهند شد.
بند ۵
انتخابات گروه الف: تشکلهای سیاسی (احزاب، سازمانها، گروهها و غیره) و همچنین افراد به صورت مستقل، برای هر حوزهٔ انتحابیه، اسامی کاندیداها را اعلام مینمایند. تعداد نمایندگان در هر حوزه انتخابیه به ترتیب زیر تعیین میگردد.
– حوزه های با جمعیت کمتر از ۷۵۰۰۰ نفر یک نماینده؛
– حوزه های با جمعیت بیشتر از ۷۵۰۰۰ نفر یک نماینده به ازای هر ۷۵۰۰۰ نفر، به اضافهٔ یک نماینده مشروط بر آنکه جمعیت مازاد بر مضرب ۷۵۰۰۰ نفر، از ۳۵۰۰۰ نفر بیشتر باشد.
انتخاب کنندگان میتوانند به یکی از روشهای زیر کاندیداهای خود را انتخاب نمایند.
– لیست پیشنهادی یکی از تشکلهای سیاسی را بپذیرند؛
– لیست پیشنهادی یکی از تشکلهای سیاسی را بپذیرند، اما اسم بعضی کاندیداها را حذف نموده و اسم بعضی را اضافه نمایند؛
– خود انتخاب کننده، راسأ به نوشتن اسامی کاندیداهای مورد نظر خود اقدام نماید.
هر یک از کاندیداها بر اساس تعداد آرایی که بعلت وابستگی به یک تشکل سیاسی و یا غیر آن دریافت کرده است در لیست گروه خود رتبهبندی میشود. در صورتیکه تعداد آراء دو کاندیدا در یک لیست مساوی باشد، رتبه بندی بر اساس نظر تشکل مورد بحث که قبل از انتخابات سراسری اعلام شده (و در لیست انتخاباتی موجود است) تعیین میگردد.
تعداد نمایندگان هر حوزه بین تشکلهای سیاسی که در آن حوزه اعلام کاندیداتوری کردهاند به نسبت درصد آراء آنها تقسیم خواهد شد. هر تشکلی که تعداد نمایندهٔ استحقاقیاش از یک کمتر باشد، از صورت تشکل خارج شده و کاندیداهایش منفرد محسوب خواهند شد. بعد از منفرد محسوب شدن تشکلهای کوچک، با تقسیم تعداد نمایندگان بین تشکلها به صورت نهایی، انجام خواهد گرفت. از هر لیست پیشنهادی، متناسب با درصد آرایی که آن تشکل بدست آورده است، نام تعدادی کاندیدا که بالاترین آراء را کسب کردهاند به لیست موقت نمایندگان آن حوزه انتخابیه وارد میشود. در صورتیکه تعداد آراء کاندیداهای منفرد از کاندیداهای لیست موقت کمتر باشد، لیست موقت قطعی قلمداد میگردد. در غیر اینصورت کاندیداهایی از لیست موقت که، تعداد آراء آنها کمتر از کاندیداهای منفرد باشد، جای خود را به کاندیدای منفرد مذکور خواهند داد.
تبصره ۱: مسئولیت حسابرسی و کنترل وضعیت مالی نمایندگان مجلس مؤسسان و وابستگان درجه اول آنان به عهدهٔ وزارت اقتصاد و دارایی است.
تبصره ۲: تشکل های سیاسی، کاندیداهای آنها و کاندیداهای منفرد، هنگام ثبت نام انتخاباتی باید برگهٔ مفاصا حساب مالیاتی از وزارت اقتصاد و دارایی ارائه نمایند.
بند ۶
انتخابات گروه ب: تشکلهای صنفی در گردهمآییهایی که در سطح حوزههای انتخابیه صورت میگیرد تعداد[ی] از خود را برای شرکت در تجمع سراسری آن تشکل صنفی انتخاب میکنند. در تجمع سراسری هر تشکل صنفی، کاندیداهای نمایندگی مجلس مؤسسان انتخاب میشوند.
هیئت نظارت بر انتخابات در کنگرهای سراسری با شرکت کاندیداهای نمایندگی هر تشکل صنفی و هیئت رئیسه این تشکلها که ظرف یک هفته قبل تا یک هفته بعد از انتخابات سراسری صورت میگیرد نسبت به شناسایی و انتخاب نمایندگان معرفی شدهٔ تشکلهای صنفی اقدام خواهد نمود.
تعداد نمایندگان هر تشکل به ترتیب زیر تعیین میشود.
– تشکل های دانش آموزی جمعا ۵ نماینده خواهند داشت؛
– تشکل های مذهبی جمعا ۱۵ نماینده خواهند داشت؛
– تعداد ۲۲۰ نماینده باقیمانده بر اساس تعداد اعضای تشکلهای باقیمانده بترتیب زیر بین آنها تقسیم خواهد شد:
o تشکل های با تعداد عضو بین ۵۰۰۰ تا ۲۰۰۰۰ یک نماینده؛
o تشکل های با تعداد عضو بیش از ۲۰۰۰۰ نفر یک نماینده بازاء هر ۲۰۰۰۰ نفر.
تبصره ۱: تعداد اعضای هر تشکل توسط وزارت اقتصاد و دارایی بر اساس حق عضویتهای پرداختی توسط اعضاء هر تشکل تعیین خواهد شد.
تبصره ۲: کاندیداهای هر تشکل صنفی که در کنگرهٔ سراسری برای انتخاب نمایندگان مجلس مؤسسان شرکت میکنند باید مفاصا حساب مالیاتی از وزارت اقتصاد و دارایی ارائه نمایند.
تبصره ۳: تنها تشکلهای سراسری که محدودهٔ فعالیتشان کل کشور را در بر میگیرد حق شرکت در این کنگره را دارند.
تبصره ۴: بر اساس تجربیات کشورهای دیگر تعداد این تشکلهای سراسری باید کمتر از ۵۰ باشد. در صورتیکه تعداد تشکلها بطور قابل ملاحظه ای بیش از ۵۰ باشد و یا اعضای تشکل ها بقدری زیاد باشد که جمع تعداد نمایندگان تمامی تشکلها به بیش از ۲۲۰ برسد بترتیب زیر عمل خواهد شد.
تعداد ۲۲۰ محل نمایندگی به نسبت تعداد اعضای هر تشکل بین آنها تقسیم خواهد شد. هر تشکلی که تعداد نمایندهٔ استحقاقیاش از یک کمتر باشد هیچ نمایندهای ار این گروه نخواهد داشت. باقیماندهٔ تشکلها تعداد ۲۲۰ نماینده را به نسبت تعداد اعضاء بین خود تقسیم خواهند نمود.
بند ۷
انتخابات گروه ج: تشکلهای سیاسی که در هیچ حوزهای موفقیت نداشتهاند، تشکلهای صنفی که تعداد نمایندهٔ استحقاقی آنها کمتر از یک بوده است، تشکلهای صنفی که تعداد اعضاء آنها از ۵۰۰۰ کمتر بوده است و کاندیداهای منفرد که در انتخابات سراسری موفق نشدهاند، حداکثر ظرف ۲ هفته پس از انتخابات سراسری در محل مجلس مؤسسان تجمع حاصل کرده و با رای علنی و مستقیم با رعایت اصل “یک نفر، یک رای” از بین خود ۶۰ نفر را به سمت نمایندگی مجلس مؤسسان انتخاب خواهند کرد.
تبصره: تشکل های سیاسی برای هر حوزه ای که کاندیداهایشان انتخاب نشدهاند تنها یک کاندیدا میتوانند برای این گروه معرفی کنند.
بند ۸
انتخابات گروه د: دستگاههای اجرایی کشور، دانشگاهها و موسسات تحقیقاتی و نمایندگان گروه های الف، ب ، ج برای هر یک از کمیسیونهای مجلس مؤسسان کارشناسانی عالیرتبه را که دارای تحصیلات عالیه و تجربهٔ کاری در زمینهٔ کار کمیسیون مربوطه باشد به مجلس مؤسسان معرفی خواهند کرد. نمایندگان انتخاب شدهی گروه های الف، ب، ج از بین کاندیداهای فوق الذکر برای هر کمیسیون ۲ الی ۳ نفر (جمعا ۶۰ نفر) را به سمت نمایندگی مجلس مؤسسان انتخاب خواهند نمود.
بند ۹
نمایندگان انتخاب شده در قسمت های الف، ب، ج، د از نظر وظایف نمایندگی یا اختیارات قانونی هیچ تفاوتی با یکدیگر ندارند.
بند ۱۰
نظارت بر انتخابات بر عهدهٔ شورای ملی مقاومت است. شورای ملی مقاومت به منظور انجام این امر هیئت نظارت بر انتخابات را به ترتیب زیر تشکیل خواهد داد.
– ۳ نماینده از طرف شورای ملی مقاومت
– ۱ نماینده از طرف هر یک از تشکلهای سیاسی و صنفی شرکت کننده در انتخابات
– ۱ نماینده از طرف هر یک از کشورهای همسایه
– ۱ نماینده از طرف دبیر کل سازمان ملل
– ۱ نماینده از طرف کمیسیون حقوق بشر
– ۱ نماینده از طرف عفو بین الملل
– ۲ نماینده از طرف اتحادیه بین المجالس
– ۲ نماینده از طرف دو تشکل مختلف کارگری یا کارمندی از دو کشور مختلف
– ۲ نماینده از برندگان سالهای اخیر جایزهٔ صلح نوبل و یا نمایندهٔ ایشان
– ۳ نماینده از پارلمانترهایی که در سالهای اخیر از مقاومت مردم ایران حمایت کردهاند.
پیشنهاد برای دستور کار هفتهٔ اول مجلس مؤسسان
۱/ انتخاب رئیس سنی
۲/ انتخاب ۶ نفر اعضای هیئت رئیسه سنی (از بین هر گروه از نمایندگان ۳۰، ۳۵، ۴۰، ۴۵، ۵۰، ۵۵ سال، یکنفر به عضویت هیئت رئیسه سنی در میآید).
۳/ بحث در مورد کمیسیونها[ی] مجلس مؤسسان و انتخاب ۲۵ تا ۳۰ کمیسیون مختلف.
۴/ جمع آوری و اعلام اسامی کاندیداها برای گروه د و بحث در مورد آنها
۵/ انتخاب نمایندگان گروه د
پس از حضور نمایندگان گروه د در مجلس مؤسسان طرح اعتبارنامه ها صورت میگیرد.
– مرجع و قاضی تعیین صلاحیت کاندیداها مردم هستند. بنابراین تنها معیار تشخیص صلاحیت تعداد آراء مستقیم مردم (گروه های الف، ب) و غیر مستقیم مردم (گروه های ج، د) است. در طرح اعتبارنامهها تنها تخلفات و تقلبات انتخاباتی مورد بحث قرار میگیرد. در صورتیکه انتخاب نمایندهای یا انتخابات در حوزه ای مورد اعتراض باشد مجلس مؤسسان ضمن اخذ توضیح از هیئت نظارت بر انتخابات تصمیم خواهد گرفت.
– مراسم تحلیف
– طرح، بحث و تنظیم آئین نامه داخلی
– ادامه کار بر اساس آئین نامه داخلی
حسین جرجانی
اوپسالا
۱۰ تیر ماه ۱۳۷۰
نامه به نشریه “شورا” (پائیز ۱۳۷۱)
تاریخ نگارش: ۲۰ مهر ۱۳۷۱
سردبیر محترم ماهنامهٔ شورا[27]
با سلام و آرزوی موفقیت برای شما، به ضمیمه، مطلبی تحت عنوان “اشتراک عمل سیاسی”، ارسال میکنم، به این امید که محتویات آن با خطوط کلی “شورا” همخوانی داشته و در “شورا” به چاپ برسد.
“اشتراک عمل سیاسی” کوششی است در جهت التیام بعضی زخمهای بیمورد و پیشگیری از بعضی زخمهای بیمورد دیگر. همآنطوریکه در متن مقاله آمده است اطمینان واثق دارم که نجات ملت ایران در پالایش فضای سیاسی ایران نهفته است. امیدوارم که انتشار این مقاله در “شورا” همگان را به آیندهای روشن و تابناک خوشبین و امیدوار سازد. آیندهای که در آن “شورای ملی مقاومت” در فضای سیاسی ایران، چتر حمایت خود را بالای سر همهٔ ایرانیان، همآنطوری برافرازد که خورشید، چتر گرمی و نور را میافشاند.
با کمال تشکر
حسین جرجانی
مقالهٔ فرستاده شده به “نشریهٔ شورا”
تاریخ نگارش: مهر ۱۳۷۱
اشتراک عمل سیاسی
حسین جرجانی
شورای ملی مقاومت (از این پس “ش م م”) از بدو تاسیس، همآنطوریکه در بند اول برنامهٔ شورای ملی مقاومت و دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران (از این پس “برنامه”) آمده است، انتقالِ “حاکمیت” به صاحبان اصلی آن یعنی مردم ایران را وجههٔ همت و اساسیترین وظیفهٔ خود قرار داده است. بند سوم از فصل اولِ برنامه، “حق حاکمیت مردم” را حیاتیترین حق مشروع مردم ایران قلمداد نموده است.
در راستای تحقق بخشیدن به این امر حیاتی که آرزوی دیرین ملت ایران در تمامیت وجودی اش در طول صد سال اخیر بوده است، “ش م م” تشکیل مجلس مؤسسان و قانونگزاری ملی” (از این پس “م م ق”) را پیشنهاد نموده است.
در مقطع انقلاب ضد سلطنتی تشکیل مجلس مؤسسان یکی از اساسیترین خواستههای مردم را تشکیل میداد. خمینی که مشارکت همه جانبهٔ مردم در تعیین سرنوشت خودشان را مخالف مطامع خود میدانست، به لطائفالحیل و به استناد به سخیف ترین استدلالات ممکنه، با تشکیل مجلس مؤسسان در مفهوم واقعی آن، مخالفت نمود. نهایتأ شرایط خاص حاکم بر آن مرحله از تاریخِ ایران، این مجال را برای او فراهم آورد که بتواند، به وسیلهٔ کاهش تعداد اعضاء مجلس و تبدیل آن به “مجلس خبرگان“، تا حد زیادی از ورود نمایندگان مردم به مجلس تصویب کنندهٔ قانون اساسی جلوگیری کند. آن عدهٔ معدودی از نمایندگان واقعی مردم هم که به مجلس خبرگان وارد شدند، تحت تاثیر همان شرایط وحشتناک، نتوانستند در احقاق حقوق ملت کاری از پیش ببرند.
“شمم” با درسگیری از تجربیات تاریخی ملت خودمان و دیگر ملتها و به منظور مصون داشتن مجلس مؤسسان از تاتیرات بیرونی، علاوه بر تعیین نظام جدید کشور و تدوین قانون اساسی، پیشنهاد کرده است که قانونگزاری به منظور ادارهی امور جاری کشور، تا تشکیل نخستین مجلس قانونگزاری نیز، به عهدهٔ مجلس مؤسسان واگذار گردد.
مطابق ماده الحاقی به بند اول از فصل اول “برنامه”، بلافاصله پس از اعلام آمادگی “م م ق”، نخست وزیر دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران استعفای خود را به این مجلس تقدیم خواهد نمود. بنابراین “م م ق” که مطابق مادهٔ الحاقی ب به بند سوم از فصل اول “برنامه” بایستی ظرف دو سال، نه تنها تدوین و تصویب قانون اساسی جدید را به اتمام رسانده باشد، بلکه استقرار نهادهای اساسی نظام جدید را نیز به پایان برده باشد.
همانگونه که ملاحظه میکنید این دو سالِ عضویت در “م م ق” برای نمایندگان آن، سالهای پر مسئولیت و خطیری است. وظایف “م م ق” را شاید بتوان فهرست وار بترتیب ذیل بیان نمود. تعیین هیئت رئیسه سنی، تدوین و تصویب آیین نامه داخلی، انتخاب هیئت رئیسه دائمی، تدوین و تصویب آییننامه موقت ادارهٔ امور کشور، انتخاب نخست وزیر و وزرا، تشکیل کمیسیونهای مختلف، تدوین و تصویب قانون اساسی جدید، برپایی نهادهای نظام جدید اعم از انتخابات و غیره. البته و صد البته که این نگارنده معتقد است که نمایندگان “م م ق” در مقام روح جمعی خود هر کاری را که منافع عمومی ملت را در بر داشته باشد بر دوش خواهند کشید.
با توجه به حساسیت موضوع و ضیق وقتی که در فاصلهٔ استقرار دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی ایران تا انتخابات “م م ق” وجود دارد (مطابق مادهٔ الحاقی ب به بند اول “برنامه”، این زمان حداکثر ۶ ماه است) و همچنین عمر کوتاه “م م ق” (۲ سال)، نگارندهٔ این سطور پیشنهاد میکند که بحث راجع به جزئیات نحوهٔ تشکیل و کارکرد “م م ق” هر چه زودتر شروع شود.
بعضی ممکن است تصور کنند که شاید بهتر باشد طرح این مباحث به بعد از سقوط نظام جمهوری اسلامی، و استقرار دولت موقت جمهوری دموکراتیک اسلامی موکول شود. نگارنده به دلائل زیر با این امر مخالف است.
الف/ جمهوری اسلامی به لحاظ ساختار ایدئولوژیک خاص خودش هیچگونه سنخیتی با روابط موجود با جهان امروز ندارد و نظامی مرده تلقی میشود؛
ب/ جمهوری اسلامی فاقد زیرساز ضروری برای ادارهٔ کشوری در ابعاد انسانی و جغرافیایی ایران است؛
ج/ جمهوری اسلامی در تمام طول حیات ۱۴ سالهٔ خود همواره از عدم انسجام درونی رنج میبرده و هیچگاه به حداقل ثبات لازم برای فکر کردن به آیندهٔ دراز مدت دست نیافته است؛
د/ جمهوری اسلامی بعلت ارتکاب جنایات بی حد و شمار هیچگاه قادر به ترمیم ضعفهای خود نبوده و قوای از دسترفتهاش غیر قابل جبران میباشد. جمهوری اسلامی مانند تنهٔ بزرگ و سنگین یک درخت پوسیدهٔ باقیمانده از خشکسالیهای دیرین است که به دستگاه خراطی بسته شده و متداومأ از قطر خود میکاهد. مدتهای طولانی است که این تنه به چوبی باریک بدل شده است و با وارد کردن ضربهای مناسب در هم خواهد شکست[28]. اما تابحال جمهوری اسلامی توانسته است با اتکا به خشونتی غیرقابل توصیف، و ایجاد تفرقه در بین گروههای مختلف مردم، و استفاده از بعضی برای سرکوب دیگران، از سرنوشت محتوم خود موقتأ بگریزد. در این بین متاسفانه بسیاری از تشکلهای برخاسته از بین مردم بعلت ایجاد فضای تردید و توهم مانع از این شدهاند که مردم در اتحادی سراسری و همهگیر هر چه زودتر تکلیف خود را با جمهوری اسلامی یکسره کنند.
ه/ در جبههٔ خلق و در مصاف با جمهوری اسلامی توانمندیهای شگرفی وجود دارد که همواره در صدد کسب آمادگی بیشتر به وظایف انقلابی خود بودهاند.
و/ اندیشهٔ مقاومت و خیزشهای مردمی هیچگاه از بین مردم ایران رخت بر نبسته و هر آن احتمال میرود که زمینههای عینی سرنگونی محتوم جمهوری اسلامی پدیدار گردد.
با توجه به مطالب بالا بایستی به کسب حداکثر آمادگی اقدام نمود و بحثهای مربوط به اقدامات بعد از سرنگونی را نیز به انجام رساند. از طرف دیگر تجربیات ناشی از بقدرت رسیدن و استمرار ۱۴ سالهٔ حکومت خمینی بسیاری از گروههای سیاسی را بر آن داشته تا از ائتلافهای بیپایه، تفویض اختیارات خطرناک، پشتیبانیهای یکطرفه و سکوتهای تردید آمیز خودداری کنند. کار بجایی رسیده است که تمام گروه ها و افرادی که بهر جهت در صف خلق قرار میگیرند تمایل پیدا کردهاند که ابتدا اتحاد نظر پیدا کرده و سپس به “اشتراک عمل سیاسی” وارد شوند.
در این راستا پیدا کردن نقاط افتراق و اختلاف به صورت عادت ثانوی درآمده و هر گروهی در پی عریان کردن نقاط ضعف دیگران بر میآید. نگارنده معتقد است که پاندول همکاریهای سیاسی بین گروههای مختلف در حال حاضر در منتهیالیه خود و در نقطهٔ مقابل شرایط به قدرت رسیدن خمینی قرار گرفته است. در ماههای پیش از سقوط رژیم سلطنتی، مفاد اندیشه و ایدئولوژی خمینی و یا جزئیات برنامههای رژیم او (هر چند که او و نزدیکانش اصلأ با مفهوم برنامه بیگانه بودند) به محک قضاوت واگذار نشد و میل به ساقط کردن رژیم سلطنتی نوعی “اشتراک عمل سیاسی” بدون بحث را به وجود آورد. اما اکنون تصور غالب بر این است که اول باید تمام اختلافها را بررسی کرد و حتی با کوچکترین اختلافی، “اشتراک عمل سیاسی” بیمورد است.
نگارنده معتقد است این پاندول بیش از اندازهٔ لازم در جانب تشکیک و تردید و تعلل باقی مانده است. زمان آن فرارسیده که ضمن آگاهی به اختلافات، کوششی در جهت یافتن نقاط اشتراک صورت پذیرد. در این راستا بحث راجع به مفاد قانون اساسی آینده که تنظیم کنندهٔ روابط همهٔ آحاد مردم و نهادهای موجود در کشور خواهد بود اهمیت بسیاری دارد. برای من عجیب نخواهد بود که مشترکات زیادی هنگام بحث راجع به این مسائل سربرآورند.
نکتهای که در این ارتباط اهمیت فراوان دارد آنست که همهٔ نیروهای منفرد و متشکلی که در صف خلق قرار دارند نقش خود را کوچک نشمرده و ابعاد ارزشی اندیشهٔ خود را در مقیاسی که آینده را نیز در بر بگیرد بسنجند. به همین لحاظ بحث راجع به تشکیل “م م ق” که اولین و مهمترین محل برخورد این اندیشههای پویاست شایستهٔ توجه بسیار میباشد.
این بحث از بعد دیگری نیز پراهمیت است. به عقیده نگارنده فضای سیاسی ایران بنا به دلائل متعددی که این نوشته مجال بحث آنرا ندارد (و شاید این بحثی باشد که مطرح کردنش محتاج تغییر این فضای سیاسی است) دچار آلودگی زیادی است. این مسمومیت فضای سیاسی تنها به نفع دشمنان مردم است و میباید در جهت رفع آن اقدامات عاجلی را به عمل آورد. ما مردم ایران، از سالمسازی فضای سیاسی ضرر نمیکنیم. نگارندهٔ این سطور عمیقأ معتقد است که بحث راجع به “م م ق”، نحوه انتخابات آن و دیگر مسائل مربوط به آن یکی از موثرترین اقدامات برای پالایش فضای سیاسی از آلودگیهاست. دامن زدن به این بحث و تصویب یک “آئین نامهٔ انتخابات مجلس مؤسسان و قانونگزاری ملی” توسط همهٔ نیروهای برخاسته از متن مردم، همهٔ ناظرین را به پایبندی امضاءکنندگان آن آئیننامهٔ تصویب شده به اصول اعلام شدهاشان و برقراری رژیمی مردمی و عدالتخواه در ایران مطمئن میسازد.
بمنظور تسهیل در آغاز بحث، نگارنده طرحی را تحت عنوان “رئوس طرح پیشنهادی برای آئین نامهٔ انتخابات مجلس مؤسسان و قانونگزاری ملی” عرضه میدارد. این طرح به یک تابلو ناتمام بیشتر شبیه است تا یک طرح “شسته رفته” و کوششی هم برای تکمیل آن صوت نگرفته است، زیرا همچون فردایِ ایران، تکمیل و ساخت این طرح به مشارکت همگان نیازمند است. نقل به مضمون از بوذرجمهر حکیم میکنم که همه چیز را همگان دانند. امید نگارنده بر اینست که همگان در شکل بخشیدن به این طرح مشارکت نمایند تا نهایتأ طی نشستی همگانی “آئیننامهٔ انتخابات مجلس مؤسسان و قانونگزاری ملی” به تصویب برسد. از آن پس مردم و دوستانشان خواهند دانست که در چه گونه کشوری زندگی خواهند کرد و دشمنان مردم هم خواهند دانست که “عنقا را بلند است آشیانه”.
رئوس طرح پیشنهادی برای
آئین نامهٔ انتخابات
مجلس مؤسسان و قانونگزاری ملی
دنباله این مطلب همان است که در قبل آمده بود (ضمیمه نامه مورخ ۱۲ تیر ۱۳۷۱).
نامه به نشریه “شورا” (زمستان ۱۳۷۱)
تاریخ نگارش: ۱۸ دی ماه ۱۳۷۱
سردبیر محترم ماهنامهٔ شورا
با سلام و آرزوی موفقیت برای شما به پیوست مقالهای تحت عنوان “اشتراک عمل سیاسی” را که نامهای هم ضمیمهٔ آن است برایتان ارسال میدارم. “اشتراک عمل سیاسی” در ضمن حاوی پیشنهادی در خصوص آئیننامهٔ انتخابات مجلس مؤسسان و قانونگزاری ملی نیز میباشد.
این مقاله را اولین بار حدود ۱۲ هفته پیش (روز ۱۲ اکتبر ۱۹۹۲ برابر با ۲۰ مهر ۱۳۷۱) بوسیلهٔ پست عادی برایتان ارسال نمودم. از آنجاییکه آدرس و شماره تلفن منزل و محل کار خود را در ذیل نامهٔ فوق الذکر مرقوم نموده بودم و در طول این مدت تماسی با من گرفته نشده است، احتمال میدهم که “اشتراک عمل سیاسی” بدست شما نرسیده باشد. البته احتمال دیگری هم وجود دارد و آن این است که “اشتراک عمل سیاسی” را خارج از چهارچوب کلی نشریهٔ “شورا” ارزیابی کردهاید. امیدوارم چنین نباشد.
بهر جهت خواهشمندم مرا از دریافت “اشتراک عمل سیاسی” مطلع بفرمائید. اگر “اشتراک عمل سیاسی” را مغایر خطوط کلی “شورا” میدانید، توصیه میکنم آنرا به همراه توضیحی که نشان دهندهٔ این امر باشد به چاپ برسانید. البته قاعده کلی بر این است که وقتی مقالهای تحت نام فرد خاصی منتشر میشود، مسئولیت آن متوجه نویسنده باشد و نه ناشر. دست آخر آنکه اگر “اشتراک عمل سیاسی” را تحت هیچ شرایطی قابل چاپ نمیدانید، لطفأ مرا از این امر مطلع سازید. البته قلبا امیدوارم و صمیمانه انتظار دارم که “اشتراک عمل سیاسی” در شورا به چاپ برسد.
با تشکر
حسین جرجانی
پاسخ آقای دکتر منوچهر هزارخانی
تاریخ نگارش: ۱۷ اسفند ۱۳۷۱
دوست گرامی آقای جرجانی
نامهٔ ۱۸ دیماه شما، همراه نسخهٔ دیگری از مقالهٔ “اشتراک عمل سیاسی” – که پیش تر هم برایمان فرستاده بودید – رسید. از حسن ظنتان به نشریهٔ “شورا” و بخصوص از پیگیریتان در مورد سرنوشت آن مقاله بسیار سپاسگزارم. اجازه بدهید پیش از جواب به نامهٔ شما عذر تقصیر بخواهم از تاخیری که بر اثر کوتاهی ما پیش آمده و شما را مجبور به تذکر مجدد کرده است. واقعیت این است که مقالهٔ شما در شرایطی بدستمان رسید که کاملا جذب کارهای ریز و درشتی که انتشار نشریه روی دستمان میگذارد، بودیم. بلافاصله بعد هم اجلاس شورای ملی مقاومت بود که دست کم سه هفتهای همهٔ ما را مشغول کرد و در نتیجه مقالهٔ شما کاملا فراموش شد! اینها که ذکر شد، البته همه بهانه است. ما میبایست پاسخ نامهٔ شما را همان موقع می دادیم – یا لااقل شما را از رسیدن آن با خبر میکردیم – که هیچکدام از این دو کار را نکردیم. حالا فقط امیدواریم که این کوتاهی ما را ببخشید.
اما در باره مقاله. نوشتهٔ شما، که در واقع یک طرح پیشنهادی برای تنظیم آییننامهٔ انتخاباتی است، البته مغایر خطوط کلی شورا نیست. آنچه با روال نشریه شورا تطابق ندارد، مطرح کردن تضادهای فردا در امروز است. آنهم بصورت بحث نظری همگانی. هدف شما از طرح این بحث، همانطور که خودتان هم نوشتهاید و عنوان مقالهتان هم حکایت از آن میکند، جستجوی نوعی تفاهم، یا حداقل “اشتراک عمل سیاسی” – است بین گروههای مختلفی که زمینهٔ همکاری در بینشان وجود ندارد. من قصد ندارم به شما ثابت کنم که با پیش کشیدن یک راه حل فنی دربارهٔ مسالهیی که مربوط به فرداست، نمیتوان به یک تفاهم سیاسی در بارهٔ مسائل امروز رسید. فقط میخواهم توجهتان را به دو نکته جلب کنم. یکی اینکه اختلاف ما (به عنوان شورای ملی مقاومت) با گروههای سیاسی دیگر، امروز اساسا بر سر مسالهٔ سرنگونی است، نه بر نحوهٔ حل مشکلات فردا. دوم، اینکه خودِ نحوهٔ برگزاری انتخابات مجلس مؤسسان و جزئیات مربوط به آنهم بستگی به آن دارد که سرنگونی رژیم چگونه انجام شود[29]. فکر میکنم این دو نکته آنقدر روشن هست که نیاز به بحث و استدلال مفصل نداشته باشد. مقالهٔ شما از روی این مسالهٔ اساسی امروز، یعنی ضرورت و چگونگی سرنگونی، پریده است، با این چشم انداز که با نادیده گرفتن اختلافات اساسی امروز، توافقی برای فردا ایجاد کند. به نظر من این نحوهٔ برخورد به نتیجهٔ مورد انتظار نخواهد رسید، دست بالا نوعی نظرآزمایی عمومی را به راه خواهد انداخت که به نتیجه گیری مشخصی هم نخواهد رسید. نظر شخصی من این است که مقالهٔ شما، به عکس، طرح جالبی است که میتواند در کمیسیون مربوطهٔ شورای ملی مقاومت مورد بررسی و بحث و پس از اصلاحات لازم مورد تصویب – قرار گیرد. طرحهایی که شورای ملی مقاومت تاکنون به تصویب رسانده است، کم و بیش از همین نوع بودهاند، البته بدون وارد شدن در بسیاری از جزئیات.
دوست گرامی. این چند سطر اظهار نظر شخصی را نوشتم تا بطور غیرمستقیم توضیح داده باشم چرا اعضای هیأت تحریریهٔ شورا، با تمام ارزشی که برای نوشتهٔ شما قائلاند، از بابت ضرورت چاپ آن در حال حاضر چندان قانع نیستند. با این همه دوستان هیأت تحریریه به من ماموریت دادند تا از شما تقاضا کنم با نوشتن مقالاتی – چه فنی و چه سیاسی – که به مسائل امروز کشور یا مقاومت ربط دارد، ما را از همکاری خود بهرهمند کنید.
با درود و سپاس
منوچهر هزارخانی
۱۷ اسفند ۱۳۷۱
پاسخ به آقای دکتر منوچهر هزارخانی
تاریخ نگارش: ۷ فروردین ۱۳۷۲
استاد ارجمند آقای دکتر منوچهر هزارخانی
چند روز پیش، هنگامیکه از یک مسافرت دوهفته ای به سوئد بازگشتم، در بین نامههایی که در طول این مدت رسیده بود، نامهٔ شما را دیدم. از دیدن این نامه بسیار خوشحال شدم. التفاتی که به من داشتهاید و اعتمادی که نامهٔ شما با خود حمل میکند، مرا سرافراز میسازد. متشکرم.
در بارهٔ “اشتراک عمل سیاسی” باید بگویم که با مطالب زیر که در نامهٔ شما آمده است موافقت ندارم:
۱/ اینکه “اشتراک عمل سیاسی” یک راه حل فنی است؛
۲/ اینکه عدم تفاهم سیاسی امروز ریشه در مسائل فردا ندارد؛
۳/ اینکه اختلاف شورای ملی مقاومت با دیگر گروه ها اساسا بر سر مسئلهی سرنگونی است؛
۴/ اینکه “اشتراک عمل سیاسی” از روی، ضرورت و چگونگی سرنگونی، پریده است.
دلایلم برای این ابراز مخالفتها بطور خلاصه به این شرح است: در تکامل بیولوژیک، تنها تجمع بهترین صفات در یک جمعیت نیست که آنها را در مقابل طوفان حوادث مصون میسازد، بلکه حضور صفتها، یا جهشها یا ژنهای خنثی و مختصرا مضر است که به جمعیتها این فرصت را میدهد که در مقابله با کشاکشهای محیطی توان بالایی داشته باشند. بدون آنکه قصد سادهسازی داشته باشم، اگر تکامل شکل و کارکرد (فنوتیپ یا ظاهر) را به ساختار سیاسی تشبیه کنیم و تکامل مولکولی (ژنوتیپ یا مولکولهای مبانی حیات) را به جبههٔ انقلاب، باید گفت که: ترجمان و کاربرد دستاوردهای بیولوژی، و دیگر رشتههای علمی قرن اخیر، در امر مبارزه به ما میگوید که پیروزی در طوفان حوادث سیاسی، مستلزم وارد کردن نیروهای خنثی و مختصرا مضر به جبههٔ انقلاب است. حضور این نیروها، در خارج از جبههٔ انقلاب، به جز آلودگی در فضای سیاسی و ایجاد توهم در ذهن مردم، محصولی به بار نخواهد آورد.
“اشتراک عمل سیاسی” سعی دارد که تمام کوششهایی را که ممکن است خنثی یا مختصرا مضر به حال انقلاب قلمداد شوند به سمت سرنگونی کانالیزه کند. معتقدم که انتشار “اشتراک عمل سیاسی” در نشریهٔ شورا به تسریع سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی کمک خواهد نمود. در ضمن باید یادآوری کنم که از نظر من بین “اشتراک عمل سیاسی” و “برنامهٔ شورای ملی مقاومت و دولت موقت و اساسنامهٔ شورا” چه از نظر روح حاکم بر آن، و علیالخصوص از نظر مطرح کردن تضادهای فردا در امروز، تضادی وجود ندارد.
نمیدانم که این مختصر چقدر به روشن کردن مطلب کمک میکند، اما اگر فکر میکنید توضیح بیشتری لازم است و یا ملاقات حضوری و بحث مفصلتر شفاهی (که من حتما در آن تواناترم تا مکاتبه) راهگشا باشد، لطفأ مرا از این امر مطلع سازید.
با این همه، به تصمیم شما و دیگر اعضاء محترم هیئت تحریریهٔ نشریهٔ شورا، که به ضرورت چاپ “اشتراک عمل سیاسی” قانع نیستند، احترام میگذارم و از صمیم قلب آرزومندم که این تصمیم درستی باشد.
به امید سرنگونی هر چه سریعتر رژیم جمهوری اسلامی
و به امید موفقیت برای شما و شورای ملی مقاومت
حسین جرجانی
۷ فروردین ۱۳۷۲
[1] در سال ۱۳۷۲ تصمیم گرفته بودم که این نامهها را منتشر کنم. این بخش را هم به عنوان مقدمه نوشته بودم. منظور از انتشار آن در این زمان و در این مجموعه، آن است که حال و هوای آن موقع مرا نشان بدهد.
[2] واژه “صلاحیت” از واژههای کلیدی مورد استفاده در جریان مجاهدین بود. منظور آنها از این واژه، آن بود که “تحلیل” کسانی که از جان خود نگذشته باشند، یک “تحلیل انتزاعی/نظری” است و از واقعیت دور است. در آن زمان و در ذهن من، واژه “صلاحیت”، به اشتباه، با واژه افلاطونی/یونانی “arete” یا انگلیسی “moral virtue” یا فارسی “فضیلت” گره خورده بود. واقعن فکر میکردم کسب فضیلت در مبارزه مسلحانه نهفته است.
[3] در این جا بهتر است به یک نکتهای که در ارتباط با مسائل سیاسی “بسیار فرعی” است، اشاره یا “اعتراف” کنم. برای من، به طور شخصی/فردی، مفهوم “خدا” هیچ وقت یک امر “قلبی” نبود. حتی در کودکی و نوجوانی، من خدا را در قلبم حس نمیکردم، بلکه در “مغزم” آن را میفهمیدم. در سن ۱۸ یا ۱۹ سالگی، یک درس ۴ واحدی فلسفه در دانشگاه نورث ایسترن (Northeastern University) شهر بوستون را گذراندم که در آن درس، مفهوم “خدا” بخش زیادی را تشکیل میداد. در آن درس، نظرات آگوستین قدیس (Saint Augustine)، توماس آکویناس قدیس (Saint Thomas Aquinas) و انسلم قدیس (Saint Anselm) به طور مختصر مطرح شدند. اما نظرات دکارت (Descartes)، پاسکال (Pascal)، هابس (Hobbes)، بارکلی (Berkeley) و هیوم (Hume) به طور مفصل (در حد یک درس ۴ واحدی) تشریح شدند. در پایان این درس، من تمام امید خودم را برای پیدا کردن خدا در قلبم، از دست داده بودم و خدا برای من به “استدلال”های فلسفی و ریاضی تبدیل شده بود. ریاضی در این مفهوم که عدم وجود خدا به نظرم “غیرمحتمل” میآمد. ارتباط من با عرفان هم جستجویی بود برای یافتن “زیبایی” در این استدلالها. اما هر از گاهی، در بعضی از استدلالها میتوانستم یک زیبایی شگفتانگیز هم ببینم. یکی از این استدلالها بحث “خدا” در “تبیین جهان” بود. در “تبیین جهان”، مفهوم خدا به طور مستقیم مورد بحث مفصل قرارنمیگیرد، ولی، هر از گاهی، اشارهای به آن میشود و بحث، بیشتر، به آینده (که هیچ وقت فرا نرسید) موکول میشود. در جایی از “تبیین جهان” به جدولِ زمانیِ اپارین (Oparin)ِ و مراحل مختلف تکامل (فیزیکی/شیمیایی/بیولوژیک/…) و طول زمان هر یک اشاره میشود و نتیجهگیری میشود که، کل تکامل شتاب دارد و هر مرحله از تکامل حجم کمتری را در بر گرفته، و سرعت و شتاب بیشتری دارد. (در این جا بود که آقای رجوی مفهوم سرعت و شتاب را به سرعت لاک پشت و خرگوش و معادله درجه ۱ و درجه ۲ تشبیه کرد. البته این اشتباه، با توجه به دانش رهبران جریانهای سیاسیِ آن روزگار از علوم تجربی، قابل بخشش بود). بهر جهت، سپس این تصور القاء میشد که مفهوم “خدا” با حجم صفر و سرعت و شتاب بی نهایت مرتبط است. به نظر من، این استدلالِ بسیار زیبایی بود. اما وقتی فهمیدم که جدول زمانی اپارین اشتباهات زیادی دارد و کم شدن طول زمان هر مرحله از تکامل را نمیتوان از آن نتیجه گرفت، کل استدلال زیبای “تبیین جهان”، فروریخت.
در آن سالها، استدلالهای دیگری هم که برای فهم “مغزی” از خدا داشتم، یکی پس از دیگری فروریخت. آخرین حصن حصین خداباوری برای من عرفان بود که آن هم، با بازتعریف عرفان به “تلاش برای هم آهنگ شدن با هستی”، فروریخت. برای عرفان احتیاجی به خدا نیست، هم آن طور که در اکثر زمانها و مکانها، عارفان خداناباور بودهاند.
[4] در این نامهها از “ادبیات و اصطلاحات” مجاهدین استفاده زیادی شده است. ممکن است در بعضی جاها، زیاده روی کرده باشم. در همین ارتباط باید اعتراف کنم که خود من، “زبانی تند، طعنهزن، پرخاشجو و گاهی زهرآلود“، و به قول فرنگیها “رنگارنگ! (colorful!)”، دارم. ترکیب “ادبیات و اصطلاحات” مجاهدین و “زبان” من، در بسیاری از بخشهای این نامهها، ترکیب زشتی به وجود آورده است.
[6] از آنجاییکه در نامههای قبلی خودم را “معرفی” نکرده بودم، شاید در این جا باید خودم را معرفی میکردم و شرح میدادم که صلاحیتهای کسب شده در خارج از سازمان کدامها بودند. و یا حداقل، از آنجاییکه این نامه به بحث پیرامون یافتههای علمی اختصاص دارد، فهرستی از صلاحیتهای علمیام (درجات علمی) را، ارائه میدادم. در زمان نگارش این نامه، دکترای دامپزشکی (دانشگاه تهران)، مدرک تخصصی در علم طیور (دانشگاه گلاسکو) و ژنتیک کمّی و اصلاح دام (دانشگاه ادینبورگ) داشتم، و مشغول تحصیل در سطح دکترای (PhD) ژنتیک کمّی و اصلاح دام (دانشگاه علوم کشاورزی سوئد) بودم. یک چیزی را هم که خودم هم گاهی یادم میرود این است که در سال های ۱۹۷۷ تا ۱۹۷۹، قریب یکسوم واحدهای مهندسی راه و ساختمان را در یک دانشگاه امریکایی (North Eastern University) خوانده بودم. حالا که پای فهرست کردن مدارج علمی پیش آمد، این را هم بگویم که در سال ۲۰۱۴/۲۰۱۳ پروفسور تمام (Full professor) شدم و اکنون هم که این پانویس را مینویسم، پروفسور بازنشسته (Professor emeritus) هستم.
[7] من در سال ۱۹۸۹ کتابخانههای دو دانشگاه (دانشگاه کشاورزی سوئد و دانشگاه اوپسالا) را برای پیدا کردن کتاب ففر زیر و رو کردم و آن را نیافتم. از آن به بعد، هر چند سال یک بار از طریق اینترنت به دنبال کتاب ففر میگشتم و آن را نمییافتم. در سال ۲۰۲۰ با اضافه شدن اسناد و مدارک قدیمیتر “رد” کتاب ففر را، که در سال ۱۹۵۹ چاپ شده، پیدا کردم، اما کتاب برای خرید، یا در فرمت پی دی اف (PDF)، در جایی موجود نبود. بالاخره در سال ۲۰۲۱ در سایت امازون دو نسخهٔ دستِ دوم از آن را پیدا کردم و هر دو را خریدم! بر خلاف اپارین، که بهرجهت در اوایل کارش دانشمند بوده، ففر دانشمند نبوده است. ففر، روزنامه نگاری بوده که در جاهای مختلف، مثلأ در نشریه نیوزویک (Newsweek)، سردبیر بخش خبرهای علمی بوده است. خودِ این امر که کتاب یک غیردانشمند در استنتاجات ایدئولوژیک مورد استفاده قرار گیرد، مسئله دار است. نکته جالب این است که هم زمان با اپارین، دانشمندان دیگری هم بودند که در رقابت علمی با اپارین بودند. از نظر من مهمترین این دانشمندان هلدین (Haldane) است که او هم، در سال های ۱۹۲۰ تا ۱۹۶۰، در این زمینهها مقالات فراوانی نوشته است.
[8] در اینجا از پوپر و نظراتش با بی دقتی (و با بی احترامی) یاد کردهام. آنچه پوپر به آن اشاره داشته، شرط ابطالپذیری (falsifiability) برای تئوریهای علمی است. بنابراین شرط، و در یک برداشت سطحی از نظرات پوپر، اگر یک “تئوری” ابطال پذیر نباشد، آن “تئوری” یک “تئوری علمی” نیست. در نتیجه، پوپر در سال ۱۹۳۴ “تئوری”های داروین، مارکس و فروید را، “تئوریهای علمی” نمیدانسته، و بعدها از اصطلاح “برنامههای تحقیقاتی (research program)” برای آنها استفاده کرده است. بهرجهت، هم آن طور که در بالا نوشتهام، پوپر بعدها نظراتش در مورد فرگشت (تکامل) را تعدیل (یا تصحیح) کرد. یکی از بدفهمیهای رایج راجع به پوپر این است که تصور میشود ابطالپذیری به معنای اثباتگرایی (positivism) است. در امریکا “خلقت گرایان” نظر قدیمی پوپر در مورد ابطالپذیر نبودن فرگشت، و در نتیجه “تئوری علمی” نبودن فرگشت را، دست آویز قرار داده بودند و خواهان تدریس “خلقت گرایی” در مدارس شده بودند.
[9] در طول ۳۰ سال گذشته، به تدریج، در مقابل اصطلاح “بقای اصلح” و مخصوصن معادل انگلیسی آن (survival of the fittest) حساسیت پیدا کردهام و دیگر این اصطلاح را به کار نمیبرم! امروزه روز، همان حرف را این جور بیان میکنم: این همان چیزی است که تحت عنوان برازش داروینی (Darwinian fitness) مطرح میشود.
[10] این جا هم به جای واژه “اصلحیت” از واژه “برازش داروینی” استفاده میکردم.
[11] الان که بعد از ۳۰ سال، مشغول ویراستاری هستم، فکر میکنم که کار بهتر این بود که در این بخشها، از جملات کوتاهتر استفاده شود.
[12] در بسیاری از بخشهای این نامه و حتی در نامههای بعدی، دو اشتباه کردهام. اول آن که زیادی هندوانه زیر بغل مجاهدین دادهام. دوم آن که با مجاهدین زیادی “مماشات افلاطونی” کردهام. نتیجهٔ این دو اشتباه آن شده که به دیگران بیاحترامی کردهام. پوزش میخواهم.
[13] نظر امروز من این است که این جملات دارای یک تناقض منطقی هستند. حتی با تفکر آن موقع، باید میفهمیدم که “دیدن فیلم سینما و تئاتر و شعر و موسیقی” بخشی از انسان بودن است و بهتر بود که سازمانهای سیاسی به مردم ( و سازمانهای مدنی آنها) نزدیک میشدند.
[14] اگر به این ارقام شک دارید، خودتان از یک دیوان شعر برای امتحان میزان سواد دیگران استفاده کنید! فرقی نمیکند کدام شاعر را انتخاب میکنید. سوال مهم این است که چند درصد مردم به طور واقعی با سواد هستند؟
[15] در این جا لحن کلام من به بیاحترامی / فحاشی نزدیک شده است، و به طور مشخص، نسبت به شاپور بختیار بیاحترامی کردهام. امروز برای او احترام قائلم.
[16] مندل زاده ۱۸۲۲ بود. بنابراین، هنگام شروع آزمایشهایش ۳۴ ساله بود.
[17] مندل مدتی بعد از انتشار مقالهاش، رئیس صومعهای که در آن زندگی میکرد، شد. در نتیجه، شاید مشغله کاری هم نقشی در دنبال نکردن کارهای علمی او، داشته است.
[18] قصدم در این جا آن بوده که بر اهمیت کار داروین تاکید کنم. اما آن چه را که در این جا نوشتهام، قدری بیدقتی دارد. شرح مفصل ماجرا از حوصله این “تاریخ نگاری” بیرون است. به هرجهت، گویا در چاپ آلمانی کاپیتال، جملهای با این مضمون “In deep appreciation – for Charles Darwin” وجود دارد. رابطه این دو “غول فکری”، رابطه پیچیدهای بوده و از قرار معلوم تاریخدانان بسیاری، به این موضوع پرداختهاند. یک مقاله قدیمی (مربوط به ۱۹۷۸) را در این لینک میتوانید ببینید:
https://www.jstor.org/stable/2709077
[19] همان گونه که در متن نامه آمده (“ممکن است بوی کبر و غرور و تفرعن به مشام برسد”)، محتوای این ممکن است خودستایی به نظر برسد. اما، چه آن موقع که این نامه را مینوشتم و چه الان، احساس من این است که این نامه “خودستایی” نیست، بلکه نشان دهندهٔ “اعتماد به درستی نظرِ خود” است.
[20] این امر که افکار تازه، توسط صاحبان افکار قدیمی، بیاهمیت قلمداد شود، مثالهای فراوانی دارد. حتی مقاله ۱۹۶۸ کیمورا (Kimura) که نامش قبلا در این نامهها به کاررفته، مثال دیگری در همین زمینه است. این امر، یک پیام مهم برای جوانان دارد: انتظار نداشته باشید تا نظریات تازه شما، فوری توسط قدیمیها پذیرفته شود.
[21] خوب است که در اینجا تعریف خودم از دموکراسی را بدهم. دموکراسی از نظر من یک روند است، روند کم کردن فاصله بین اخذ تصمیم و اجرای تصمیم. واژه “فاصله” در این تعریف دو مصداق جغرافیایی و انسانی دارد. مصداق جغرافیایی، آن است که فاصله محل اخذ تصمیم و محل اجرای تصمیم، هر ساله کوتاهتر شود. مثلا به جای آنکه در تهران تصمیم گرفته شود که در ده لیقوان کاری انجام شود، دموکراتیک”تر” این است که آن تصمیم در تبریز گرفته شود. از آن هم دموکراتیک”تر” این است که آن تصمیم در لیقوان گرفته شود. مصداق انسانی آن است که تعداد “واسطهها” بین اخذ تصمیم و اجرای تصمیم هر ساله کم شود. به عبارت دیگر، میزان مشارکت اجراکنندگان یک تصمیم، در اخذ تصمیم، بالا برود. با این تعریف، میتوان از تعداد تصمیمها و فاصله جغرافیایی و انسانیِ اخذ و اجرای آنها، در سطوح و زمینههای مختلف “شاخصهای کمّی” فراوانی ایجاد کرد و روند تغییرات دموکراتیک در کشور را دنبال کرد. (اگر در علم اقتصاد، صدها شاخص کمّی ریز و درشت برای سنجش وضعیت اقتصاد وجود دارد، در علم سیاست هم، میتوان مشابه آن را انجام داد).
[22] قرار بر این بود که پس از تشکیل مجلس مؤسسان، ادراه امور کشور از دست دولت موقت خارج شده و به دست مجلس مؤسسان بیافتد.
[23] هدف بسیاری از پیشنهادات این است که میزان مشارکت شهروندان در تعیین سرنوشت خود و کشور بالا برود. قرار دادن حداقل سن به ۱۶ سال و بزرگ کردن اندازه مجلس مؤسسان به ۱۲۰۰ نماینده، جزو این اهداف است.
[24] یک نکته نهفته در این بند این است که در فردای رژیم جمهوری اسلامی مجازات اعدام وجود ندارد. در ضمن دامنه عفو عمومی برای ایجاد آشتی ملی، بسیار وسیع است.
[25] با تفکر امروز، کسی را از حق انتخاب شدن “محروم” نخواهم کرد!
[26] برداشت من این است که دموکراسیهای موجود در جهان، حداقل، از دو نوع بیماری رنج میبرند. نوع اول تناقض بین “اصل دموکراسی” و “نیاز به ثبات سیاسی” است، که خود را در سیستمهای انتخاباتی نشان میدهد. در این رابطه، سیستم انتخاباتی انگلستان (بریتانیای کبیر (!)) کمتر دموکراتیک است و سیستم انتخاباتی سوئد بیشتر دموکراتیک است. نوع دوم تناقض بین “اصل دموکراسی” و “توان اقتصادی گروههای مختلف” است، که خود را در پدیده لابیگری (lobbyism) نشان میدهد. در این رابطه، غیردموکراتیکترین وضعیت در امریکا دیده میشود. منظور من از تقسیم نمایندگان مجلس مؤسسان به چهار گروه، کم کردن اثرات این دو نوع بیماری بود.
[27] لطفا به تفاوت لحن و بیان، بین نامههای ارسالی به آقای مسعود رجوی و نشریه شورا، دقت کنید.
[28] یک سوال موجه این است که اگر این توصیف درستی از وضعیت جمهوری اسلامی بوده، پس چرا جمهوری اسلامی هنوز بر جا است؟ برای این سوال دو پاسخ دارم. پاسخ اول این است که شاید ارزیابی من از وضعیت آن موقع جمهوری اسلامی واقعبینانه نبوده است. پاسخ دوم این است که شاید اپوزیسیون هنوز نتوانسته “ضربهای مناسب” پیدا کند!
[29] به نظر من، چه آن موقع که نامه را دریافت کردم و چه امروز، این جمله را باید مهم ترین نکته پاسخ دکتر منوچهر هزارخانی دانست.