پاییز ۲۰۲۰
این بحث از یک تماس ایمیلی شروع شد. عزیزی مطلبی فرستاد که عنوان آن “دموکراسی معیوب؟” بود. در آن مطلب نویسنده، ضمن اشاره به سیستم انتخاباتی امریکا، به بعضی “معایب” دموکراسی امریکا پرداخته بود. عزیزی دیگر سئوال کرد که “دموکراسی معیوب” چه ترکیبی است. برداشت من این بود که این عزیز یا در مجموع دموکراسی امریکایی را کم عیب میداند، و یا شاید دموکراسی را نوعی پدیده میبیند که معیوب و غیرمعیوب در مورد آن مصداق ندارد. من که خودم در اوايل ده نود میلادی از ترکیب «بیماری دموکراسی» استفاده کرده بودم، نمیتوانستم به استفاده از «دموکراسی معیوب» ایراد بگیرم. ولی بزودی و در نتیجه رد و بدل شدن چند ایمیل، تصمیم گرفتم که سر این مطلب را باز (و یا دراز) کنم!
سه عامل باعث شد که من از همان اول با اوقات تلخی جلو بیایم. عامل اول اینکه من در همان اوايل دهه نود میلادی بحث ارزشیابی کمّی دموکراسی را مطرح کرده بودم. در آن «سلسله» مباحث من به یک رفتار شایع بین ایرانیها، اتکا به موارد انتهایی (extreme)، اعترا ض کردم. مثلا تا با یک ایرانی راجع به ادب و فرهنگ حرف میزنی، فورا اسم حافظ و سعدی و نیما و شاملو را وسط میکشند. در حالیکه بیسوادی و کمسوادی در ایران غوغا میکند. نظر من این بود که بجای تکیه بر موارد انتهایی باید از میانگین (و دیگر مفاهیم آماری) استفاه کرد. در مورد دموکراسی هم، من از تقسیمبندیهای «همه یا هیچ» پرهیز دادم و خواستار استفاده از معیارهای قابل اندازهگیری شدم. در این مورد حتی استفاده از ارقامی مانند تعداد نمایندگان پارلمان به کل جمعیت یا میزان باسوادی را مطرح کردم. خلاصه اینکه میخواستم از معیارهای چندجانبه یا اندکسی (Multivariable or indices) استفاده شود. از قرار معلوم دم گرم من، اثری ندارد!؟
عامل دوم برای اوقات تلخی من این بود که من به کرات شاهد بودهام که خیلی از عزیزان متخصص در رشتههای علوم انسانی و اجتماعی برخوردی بسیار دگماتیستی و بسیار خشکه مذهبی با روشهای کمّی دارند. تو گویی اینها یک فوبیای بسیار قوی در برابر علوم طبیعی دارند که به آسانی به روشهای عددی و آماری تسری پیدا میکند.
عامل سوم برای اوقات تلخی آنست که خیلی از عزیزان خودشان را دستکم میگیرند. فکر میکنم باز کردن این نکته اهمیت دارد. در ضمن از روش «جاناتان سویفت» استفاده میکنم که بتوانم عبث بودن (absurdity) «خود دستکمگیری» را خوب نشان بدهم.
تصورش را بکنید که حزبی بخواهد رهبر جدیدی انتخاب کند. سپس یکی از داوطلبان رهبری این حزب بگوید
ـ «حرف تازهای برای گفتن ندارم»، یا
ـ «همان حرفهای رهبر قبلی را دارم»، یا
ـ «همان حرفهایی را که پدران فکری ما میگفتند قبول دارم و چیزی اضافه نمیکنم»، یا
ـ «نظر من همان است که رهبران احزاب مشابه در کشورهای دیگر میگویند» و تازه اضافه کند
ـ «تغییرات زمانی و مکانی و شرایط، دلیلی برای تغییر نظرات گذشتگان نیست»، یا
ـ «اگر به رهبری حزب برسم، خواهان آن که در انتخابات رای بیشتر بیاوریم و رئیس جمهور یا نخستوزیر بشوم، نیستم»
حالا تصورش را بکنید که کسی عضو هیئت علمی یک دانشگاه باشد و همین حرفها را بگوید و یا بگوید
ـ «من آن حرفهایی را که فلان شخص، ۵۸ سال پیش، وقتی در سن ۳۳ سالگی بوده گفته است، تکرار میکنم»، و یا
ـ «من فلان اصطلاح را همانطور میفهمم که در سال ۱۸۵۱ تعریف شده است»، یا
ـ «من خودم حرف بزرگی ندارم، و فقط بین حرف دانشمندان بزرگ، یکی را انتخاب میکنم »
حالا تصورش را بکنید که یک انسان مدرن بگوید:
ـ «من همان حرفهایی را که ۳۰ سال پیش در دانشگاه یاد گرفتم، قبول دارم»، یا
ـ «من ۳۰ سال پیش به یک نتیجهای رسیدهام و هنوز هم همان را معتبر میدانم»
خواهش میکنم قدری به جملات بالا فکر کنید! آیا این جملات آن چیزهاییست که شما از کسی که خواهان رهبری یک حزب است انتظار دارید؟ آیا توقع شما از یک عضو هیئت علمی دانشگاه این است که از استادان قبلی دانشگاه خودش یا دیگر دانشگاهها انتقاد نکند؟ آیا بنظر شما چنین برخوردی پسندیده یک انسان مدرن است؟
سئوال اینست دوست من: «گل شبدر چه کم از لالهی قرمز دارد؟»
چرا تو فکر میکنی که آدمی در قد و قواره تو نمیتواند از آدورنو، آرنت، باکونین، باومن، بنجامین، بوبیو، پیکتی، چامسکی، دورکهایم، رایتمیل، ژیژک، فریدمن، فوکو، گیدنز، مارکوزه، نوسباوم،
والتزر، وبر، هابرماس، هلد، هورکهایمر، و کسان دیگر، انتقاد خود را داشته باشد؟
چرا من بایست حرفهای هابرماس را که در سال ۱۹۲۹ دنیا آمده و ۵۸ سال پیش (یعنی در سال ۱۹۶۲ و در سن ۳۳ سالگی) گفته از کسی بشنوم؟ اگر نوه ۶ ساله من به یک بیماری دچار شود، آیا من میپذیرم که او را با روشهای سال ۱۹۶۲ معالجه کنند؟
توقع من اینست که هرکدام از دوستان من نظر جدید خود را داشته باشند و جرئت کنند از هر دانشمند معروفی انتقاد کنند.
البته واضح و مبرهن است که من، هیچ خدایی را، بنده نیستم.