پاییز ۲۰۲۰
الف: اوائل دهه پنجاه شمسی، دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران قراردادی با دانشکده دامپزشکی دانشگاه دیویس (Davis) منعقد کرده بود که مطابق آن بعضی از اعضای هیئت علمی از تهران به ديویس بروند و در آنجا در رشته بهداشت عمومی و طب پیشگیری دامپزشکی تحصیل کنند. از قرار معلوم، دو نفر از پروفسورهای دانشکده دامپزشکی دانشگاه دیویس به تهران می روند و با استادان دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران ملاقات می کنند. دو تن از این استادان پروفسور «ا. ش.» و پروفسور «ح. ت.» بودند. من افتخار حضور در کلاس های درس تئوریک و آزمایشگاهی این دو پروفسور را داشته ام. همچنین شاهد کار «ح. ت.» در کلینیک دامهای بزرگ نیز بودهام. هر دو آدم های بسیار باسواد، با تجربه فراوان در کار خود، و مخترعانی قابل در کار ساختن واکسن صحرایی بودند. پس از بازگشت دو پروفسور آمریکایی به دیویس، یکی از اعضای هیئت علمی دانشکده دامپزشکی تهران «ا. ن.» از آنها نظرشان را راجع به سفر تهران و استادان تهران می پرسد. این دو امریکایی، گویا با قدری کج خلقی، می گویند: «دکتر «ا. ش.»، دکتر «ح. ت.»، هر کدام یک لوئی پاستور هستند. به درد همان قرن نوزدهم می خورند.
ب: البته من با قضاوت این دو پروفسور آمریکایی موافق نیستم و فکر میکنم آنها تفاوت نقش دانشگاه در ایران و امریکا و تفاوت ساختاری دامداری بین این دو کشور را خوب ندیده اند. اما میخواهم از این مثال استفاده کنم و بگویم که کسی میتواند خیلی با سواد باشد، محترم باشد، حتی احتمالا سوادش هم جدید باشد، اما شیوه تفکرش مناسب زمان و شرایط خاص ما (و یا مورد بحث ما) نباشد. چنین قضاوتی را خیلی وقت ها، ما (یعنی من و تو) در عمل استفاده کردهایم و میکنیم. به عنوان مثال وقتی میگوییم: «با ذهنیت فئودالی، نمی شود به حل مسائل جامعه سرمایه داری رفت» چنین مفهومی را استفاده میکنیم.
ج: دور و بر ما خیلی آدمها هستند که اطلاق “قرن هجدهمی” یا “قرن نوزدهمی” به آنها بیان درستی از شیوه تفکر و دانش آنهاست. من به راحتی میتوانم انگشت اشاره را به سوی بعضی همکاران سابقم در دانشگاه دراز کنم، و ادعا کنم که آن شخص همان چیزهایی را تکرار میکند، و با همان نگاهی به مسائل نگاه میکند که در زمان دانشجویی از استادانش آموخته. البته این هم به آن معنی نیست که آن آدم در همه ی زمینه ها “قرن هجدهمی” است، بلکه به این معنی که نوعی از تفکر قدیمی اجزای تفکرات او را به هم وصل میکند. شما هم حتما، مثل من، سخنرانیهایی را شنیدهاید، که سخنران آنقدر در توضیح نظرات مارکس و لنین گیر میکند که فراموش میکند که نزدیک ۱۴۰ است که از مرگ مارکس میگذرد و درتحلیلهاش اصلا به ۱۹۲۵ هم نمیرسد. با مشاهده چنین آدمهایی، بنظرم میآید که این آدم خیلی سال است که دیگر رشد نکرده. آدم دیگری را میشناسم که بر چسب “قرن هجدهمی” بسیار برازنده اوست. گاهی اوقات، این آدم چنان حرف میزند که من واقعا فکر میکنم که این آدم همین امروز از یک یخچال، یا یک کمای طولانی، یا خواب اصحاب کهفی بیدار شده. این آدم هیچ اشکالی در نقل قول از یک «دانشمند» قرن ۱۹نمیبیند. تو گویی پارادایم مورد استفاده او همانی است که در قرن ۱۹ بوده.
د: سوء تفاهم نشود. من میدانم که مطالعه و جمعبندی و صاحب عقیده شدن راجع به هر موضوعی بسیار پرهزینه است، ومن هر روز نمیتوانم عقایدم را تازه (به روز رسانی) کنم. بنابراین بعضی از عقایدم ۵ سال قدیمیست، بعضی ۱۰ سال، بعضی ۱۵ سال و … اما توقعم از خودم آنست که با شیوه های قدیمی باقی نمانم، و سعی کنم هر بار به مطلبی برمیخورم که قبلا هم با آن برخورد داشتهام، با نگاهی تازه به آن نگاه کنم. خلاصه نصیحتم به خودم (و شما) اینست که ” قرن نوزدهمی نباش”.
ه: یکی از متعاقبات بند (ج) این است که هر کدام از ما، تعدادی عقاید عتیقه را با خود حمل میکنیم. برای هر کدام از ما، دیدن بخش ” قرن نوزدهمی” خودمان، بدون کمک دوستان خوب غیر ممکن است. مشکل بزرگتر این است که حتی اگر دوستی عقب ماندگیهای مرا به من گوشزد کند، من گوش شنوا ندارم. طبیعی است که “بحث پرهیزی” و “جر زدن (قواعد بحث را زیر پا گذاشتن)”، و … و به عنوان مکانیسم دفاعی مکررا مورد استفاده قرار میگیرد.
و: دوستی داشتم به اسم «ع. ب.»، که خیلی “مرزهای دوستی” را به آزمایش می گذاشت. البته چون بیش ازیک سال در خانه ما و با ما زندگی کرده بود، من میدانستم که ما چقدر با هم رفیق بودیم. یکی از چیزهایی که او در برخورد با دیگران یا به خود آنها می گفت یا خصوصی به من میگفت این بود که «ما چقدر باهم رفیقیم؟ یک انتقاد کوچک در هفته؟ دو انتقاد در هفته؟ چقدر؟ چقدر حاضری انتقاد بشنوی؟» همین سوال در مورد ما مطرح است که ما (من که مینویسم و تو که میخوانی) چقدر با هم رفیقیم؟ من چقدر می توانم توی شکم تو بروم (یعنی مثل کیسه بوکس ترا بزنم) تا توطاقتت طاق شود (یعنی رقاقت ما ضربه جبران ناپذیر بخورد)؟ و همینطور من چقدر میتوانم انتقادپذیر باشم؟
حاشیه
دیروز به دو جمله جالب «برخوردم». جمله اول را خودم ساختهام:
اگر عقیده ای داری که از موبایلت (یا کامپیوترت، یا تلویزیونت) قدیمی ترست، آن را بنداز دور و یک عقیده تازه برای خودت فراهم کن.
جمله دوم را دیروز در یک کتاب آمار دیدم:
Mathematics is the Queen, and statistics is the King of all sciences